|
اشعار صوفی عشقری | ||
|
بت فرنگ ای بت فرنگ آیین رحم بر دل ما کن یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن از رخ چو خورشیدت نوک برقه بالا کن یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن سرمه یی مروت را زیب چشم شهلا کن یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن یا قدم سفلی نه یا وطن به علیا کن یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن عشقری اسیرت شد جانبش تماشا کن شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن
[ ۱۳٩٠/٤/٦ ] [ ۸:٢٥ ق.ظ ] [ panah ]
آیینه شکسته مارا که میخرد فرهاد را مگو که بیک تیشه مرده است دیگر ترا بمن چه سر آزمایش است سر تا بپای جرمن و پاریس کافتم تنها مرا فریب ندادست چشم یار از کشت و کار اهل محبت بهر زمین آن برهمن به من نشود رامم از چه رو در حیرتم چه وصف نمایم رقیب را دردانه که میطلبیدم نیافتم من سوختم ز شیوه گرگ آشنایت منظور نیک و بد بود آثارم عشقری
[ ۱۳۸٩/٩/٧ ] [ ۳:٤۳ ق.ظ ] [ panah ]
.... صوفی عشقری در ۶ عقرب سال ١٣۵٧ به مرض فلج گرفتار میشود و یک پای و دستش از حرکت باز میماند ، همه باور میکردند که صوفی دیگر انسجام فکری اش را از دست داده و شعری گفته نمیتواند، صوفی ما اما همه را شگفت زده ساخت، تا آخرین دم سرود...( برگذیده از شرح حال عشقری ) این غزل یکی از آنهایست که صوفی عشقری بعد از صحت یابی سرود.
با مریضان دگر آب و هوای خوش نکوست در جهان هر چیز از سر بگذرد درد سر است آنچه ناممکن بود ضائع مکن اوقات خویش گرچه با امر قضا مارا نشاید دم زدن پیر گشتی عشقری در گوشه عزلت نشین
هزاران شکر ایزد این زمان گردید کر گوشم
[ ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ ] [ ۸:۱٢ ق.ظ ] [ panah ]
فکر کن ای نازنین بیگانه وار از من مرو وصل خوبان گر نیابی ایدل مفلس منال روی از گل نازکت طاقت ندارد پرده را ای محبت عاقبت کندی تو بنیاد مرا جان اگر گفتم بتانرا زین سخن کافر نیم نام آن زیبای زیبا زین غزل آید برون [ ۱۳۸۸/۸/٥ ] [ ۸:۱۸ ق.ظ ] [ panah ]
سحرگاهی چون گل ترا دیده بودم برهمن از آن ارجمندم بخواند در روزی بدور چمن با تو گشتم از آن پیشتر کز منجم بپرسم بهر سو خو سایه پیت میدویدم سر خاک فرهاد بر باد رفته بمن همچو آب حیات عشقری شد تنها نبود نطق و بیان در دهن من مرغ دل من می پرد از دام تو امروز چون بیکس و کو بودم و بی نام و نشان هم بیمار به غربت شده جان داده و مردم ای عشقری تاریخ جهان در بغل تست
[ ۱۳۸٧/٦/۳ ] [ ٩:۳٥ ق.ظ ] [ panah ]
مرا کشتی و مجرم نام کردی
..... (((دلی بسیار نامید مرا چند؟ [ ۱۳۸٧/٢/۱۸ ] [ ٧:٥۱ ق.ظ ] [ panah ]
با سپاس محترم فرید طاهری ! مجنون صفت بناله و فریاد میروم
هردم شهید و بیکس و بیخانمان شدم
[ ۱۳۸٦/٩/۱٠ ] [ ۸:۳۸ ب.ظ ] [ panah ]
از قیمت خرمهره مپرسید درین شهر بسیار بلند است ز نرخ گهر امروز شاخ و دمی بنمای که تا قدر بیابی آدم نشو ی تا نشوی گاو و خر امروز [ ۱۳۸٦/٧/٢٥ ] [ ٦:۳۱ ق.ظ ] [ panah ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||