اشعار صوفی عشقری
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

بت فرنگ

ای بت فرنگ آیین رحم بر دل ما کن
میتپم به خاک و خون حال من تماشاکن
یا رضای خود میخواه یا بگفته یی ماکن
شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن

یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن

از رخ چو خورشیدت نوک برقه بالا کن
بر سر اسیرانت صبح حشر برپا کن
شانه زن به زلف خود پیچ کاکلت واکن
شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن

یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن

سرمه یی مروت  را زیب چشم شهلا کن
خاکسار عشقت را جان من تسلا کن
پیچ و تاب زلفت را اندک اندکی وا کن
شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن

یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن

یا قدم سفلی نه یا وطن به علیا کن
یا میان ظلمت باش یا بنور ماوا کن
هرچه خواهشت باشد ای مه یی دل آراکن
شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن

یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن

عشقری اسیرت شد جانبش تماشا کن
عقده یی دل اورا با کرشمه یی وا کن
حاجتش برار آخر آرزویش اجرا کن

شوخ آرمنی زاده یکدمی مدارا کن

یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن

 

[ ۱۳٩٠/٤/٦ ] [ ۸:٢٥ ‎ق.ظ ] [ panah ]

 


صاحب اساس بودم و گشتم ملنگ هم
دادم زکات مال و گرفتم قلنگ هم

آیینه شکسته مارا که میخرد
خورداست موریانه و بگرفته زنگ هم

فرهاد را مگو که بیک تیشه مرده است
صد داغ بر سرش بود از ضرب سنگ هم

دیگر ترا بمن چه سر آزمایش است
کز مال و سر گذشتم و از نام و ننگ هم

سر تا بپای جرمن و پاریس کافتم
مثلت نیافتم بخدا در فرنگ هم

تنها مرا فریب ندادست چشم یار
لعل لبش بمن زده بسیار رنگ هم

از کشت و کار اهل محبت بهر زمین
ناخن شیر روید و خشم پلنگ هم

آن برهمن به من نشود رامم از چه رو
زنار بسته کردم و خواندم گرنگ هم

در حیرتم چه وصف نمایم رقیب را
طبع کلفت دارد و وضع دبنگ هم

دردانه که میطلبیدم نیافتم
کردم سراغ گرچه بکام نهنگ هم

من سوختم ز شیوه گرگ آشنایت
درعین صلح میزنی الفاظ جنگ هم

منظور نیک و بد بود آثارم عشقری
بیت سلوک دارم و فرد جفنگ هم


نوت: تمام غزلیات صوفی صاحب را که اینجا میبیند بطور مستقیم نقل شده اند و هیچگاه من این حق را به خودم نداده ام تا حتی حرفی را پس و پیش کنم، و اگر دوستان جا جای مشکلات املای میبینن آن همان است که من دارم شاید صوفی صاحب همانطور املا کرده ....

 

[ ۱۳۸٩/٩/٧ ] [ ۳:٤۳ ‎ق.ظ ] [ panah ]

.... صوفی عشقری در ۶ عقرب سال ١٣۵٧ به مرض فلج گرفتار میشود و یک پای و دستش از حرکت باز میماند ، همه باور میکردند که صوفی دیگر انسجام فکری اش را از دست داده و شعری گفته نمیتواند، صوفی ما اما همه را شگفت زده ساخت، تا آخرین دم سرود...( برگذیده از شرح حال عشقری )

‌این غزل یکی از آنهایست که صوفی عشقری بعد از صحت یابی سرود.


گرچه در کیش محبت شکوه کردن خوب نیست
با همه خوبست یارم همره ی من خوب نیست

با مریضان دگر آب و هوای خوش نکوست
زخم ناسور هرکه دار سیر گلشن خون نیست

در جهان هر چیز از سر بگذرد درد سر است
درد اگر باشد سخن بسیار گفتن خوب نیست

آنچه ناممکن بود ضائع مکن اوقات خویش
چون بکف نا آید، غم بیهوده خوردن خوب نیست

گرچه با امر قضا مارا نشاید دم زدن
در جوانی راست میپرسید مردن خوب نیست

پیر گشتی عشقری در گوشه عزلت نشین
پا بیرون آوردنت از بین دامن خوب نیست


و..

هزاران شکر ایزد این زمان گردید کر گوشم
که فارغ از شنیدن شد ز حرف خیر و شر گوشم

 

[ ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ ] [ ۸:۱٢ ‎ق.ظ ] [ panah ]


غیر را در بزم ناز خویش والی کرده ای
بر سرم آن لاوبالی را شغالی کرده ای

فکر کن ای نازنین بیگانه وار از من مرو
کاشنایی همرهم در خورد سالی کرده ای

وصل خوبان گر نیابی ایدل مفلس منال
عشقبازی در جهان با جیب خالی کرده ای

روی از گل نازکت طاقت ندارد پرده را
از چه رو جانا نقاب خویش جالی کرده ای

ای محبت عاقبت کندی تو بنیاد مرا
فرش من را خاک ، ظرفم را سفالی کرده ای

جان اگر گفتم بتانرا زین سخن کافر نیم
از چه زاهد بر سرم خود را جلالی کرده ای

نام آن زیبای زیبا زین غزل آید برون
آفرینت عشقری نازکخیالی کرده ای

[ ۱۳۸۸/۸/٥ ] [ ۸:۱۸ ‎ق.ظ ] [ panah ]

سحرگاهی چون گل ترا دیده بودم
که در مرغزاری خرامیده بودم

برهمن از آن ارجمندم بخواند
که در پای بت جبهه ساییده بودم

در روزی بدور چمن با تو گشتم
سخنها شنیدم که نشنیده بودم

از آن پیشتر کز منجم بپرسم
ز بدبختی خویش فهمیده بودم

بهر سو خو سایه پیت میدویدم
که ناز و ادای تو فاردیده بودم

سر خاک فرهاد بر باد رفته
بتی همچو شیرین تراشیده بودم

بمن همچو آب حیات عشقری شد
سرشکی که از دیده باریده بودم
  ،،،،،،

تنها نبود نطق و بیان در دهن من
بسیار سخنهاست بزیر چپن من

مرغ دل من می پرد از دام تو امروز
پرواز بود مقصد بالک زدن من

چون بیکس و کو بودم و بی نام و نشان هم
نامد خط و پیغام ز سوی وطن من

بیمار به غربت شده جان داده و مردم
از مردم بیگانه شد آخر کفن من

ای عشقری تاریخ جهان در بغل تست
زین قصه ی تو رنگ پرید از بدن من

 

[ ۱۳۸٧/٦/۳ ] [ ٩:۳٥ ‎ق.ظ ] [ panah ]

مرا کشتی و مجرم نام کردی
گناه ناکرده ام اعدام کردی


تو بودی مست و مغرور جوانی
نسجنیدی و کار خام کردی


فرستادی بسوی غیر مکتوب
نمیدانم چها ارقام کردی


مرا دشنام دادی شاد گشتم
ز پس عمری به من انعام کردی


تنزل شد ترقی یوسف من
هزار آغاز را انجام کردی


اگرچه اول و آخر نداری
هزار آغاز را انجام کردی


خریداری ترا پیدا نگردید
دلت راعشقری لیلام کردی


نمودی عشقری تازه وضویی
بخون خویش چار اندام کردی

.....

(((دلی بسیار نامید مرا چند؟
کجا چون دست دو، لیلام کردی)))

[ ۱۳۸٧/٢/۱۸ ] [ ٧:٥۱ ‎ق.ظ ] [ panah ]

با سپاس محترم فرید طاهری !لبخند

مجنون صفت بناله و فریاد میروم
در بیستون بدیدن فرهاد میروم


من صید نیم بسمل از یاد رفته ام
بالک زده به خانهء صیاد میروم


بی قسمتی نگر که پس از عمر یار من
خواهد که یاد من کند از یاد میروم


روشن نشد چراغ امیدم بشام مرگ
یعنی ازین جهان دل ناشاد میروم


یارم اگرچه نیست ولیکن بکوی او
بهر تسلئ دل ناشاد میروم


شد عمر ها که قامت سروش ندیده ام
از یاد او به سایهء شمشاد میروم


تیر نگاه او بدلم میرسد چو برق
از بیم اگر به خانهء فولاد میروم

هردم شهید و بیکس و بیخانمان شدم
آخر زعشق روئ تو برباد میروم


هستم بجان غلام دل عشق بار خویش
هرجا زگلرخی که خبر داد میروم


از گلرخان کابلی آزرده دل شدم
در سوئ هند هرچه که رُوداد میروم


بی سیم و زر چو سیم بران یار من نشد
هر روزه در زیارت زرداد میروم


از بسکه در فراق رُخت ناتوان شدم
در سوئ کعبه از پی امداد میروم


جائی نموده ام درکِ یار با وفا
این بیوفا اگر دل من داد میروم


دانستم عشقری پی خوبان فتاده اِی
از خاطرت بملک پریزاد میروم

[ ۱۳۸٦/٩/۱٠ ] [ ۸:۳۸ ‎ب.ظ ] [ panah ]

‌از قیمت خرمهره مپرسید درین شهر

بسیار بلند است ز نرخ گهر امروز

شاخ و دمی بنمای که تا قدر بیابی

آدم نشو ی تا نشوی گاو و خر امروز

[ ۱۳۸٦/٧/٢٥ ] [ ٦:۳۱ ‎ق.ظ ] [ panah ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رونویسی اشعار صوفی عشقری
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب