اشعار صوفی عشقری
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

 

خامی عشق

 

ز خامی عشق ناميدم هوس را

ز نادانی هما گفتم مگس را

 

زنفس خود نمی بينی گزندی

اگر بندی به پوز سگ مرس را

 

خوش آنانيكه زين زندان برستند

پريدند و شكستند اين قفس را

 

بخانمان دنيا دل نبندی

نبرده هيچكس با خود چگس را

 

بعمر خود نخواند ه درس پشتو

چه ميداند حساب پنذه لس را

 

نگهدار عشقری را در حريمت

قدوم نيك ميباشد فرس را

 

صرف كردم عمر

 

صرف كردم عمر خود در غزل سرائيها

سالها كشيدم من رنج بينوائيها

 

روز پيش چشم  من پر غبار گرديده

در سراغ مه رويان باختم صفائيها

 

وقت ناتوانيها هوش بر سرم آمد

در دلم فتاد اكنون شوق پارسائيها

 

از رفاقت و ياری لافها زدم بيجا

پوره نامد از دستم پاس آشنائيها

 

پا زموزه بيرون كن پيروی مجنون كن

عالم دگر باشد در برهنه پائيها

 

روزی يار با من گفت سود نيست در وصلم

بهره مند ميگردی، ساز با جدائيها

 

ميكند نكورويان هر يكی بدور خويش

از غرور حسن خود دعوی خدائيها

 

در پی نكورويان عشقری چه ميگردی

نقد جان تو خواهند بهر رونمائيها

 

ببخشا

 

مرا با خاطر رويت ببخشا

مرا با قد دلجويت ببخشا

 

به نزدت هر قدر باشم سيه كار

بپاس حلقهء مويت ببخشا

 

سراسر در حضورت مجرم استم

به عشاق سر كويت ببخشا

 

اگر من كافر عشق تو گشتم

مرا با خال هندويت ببخشا

 

بهر صورت چو نزدت ميكشی ام

ز خيرات دو ابرويت ببخشا

 

به پيشت راز دل بسيار گفتم

به لب های سخن گويت  ببخشا

 

گرفتم دامنت را رنجه گشتی

بجسم و جان خوشبويت ببخشا

 

اگر بی امر تو ميخانه رفتم

مرا با چشم جادويت ببخشا

 

عدالت بين طاق ابروی توست

به شاهين ترازويت ببخشا

 

گرفتم گر بسر تخت حنايت

بساز محفل تويت ببخشا

 

به آتش پرچهء خود عشقری گفت

مرا با گرمی خويت ببخشا

 

در دبستان

 

در دبستان بهر تحصيليم ما

روز ها در قال و در قيليم ما

 

چرس و افيون چارهء  ما كی، كند

مست و سرشار برنديليم ما

 

گر ملخ شبخون زند بر كشت ما

بهر دفع آن ابابيليم ما

 

نيم جو مردي نداريم  ای دريغ

كاكهء پيزار و منديليم ما

 

اين بلند پروازی ما ساده گيست

پشهء پيشانی فيليم ما

 

معنی آن بيت ابرو حل نشد

سالها در فكر تحليليم ما

 

گفت يك ديوانهء گلخن نشين

بر بنا گوش كسی نيليم ما

 

بيخبر باشيم از اعمال خويش

در غم آبيل و قابيليم ما

 

پيچ و تاب

 

ای ز خيال عارضت تار نظر به پيچ و تاب

وی ز حديث كاكلت سنبل تر به پيچ و تاب

 

موی سياهت ای صنم وه چه عجب فتاده است

حلقه به حلقه خم به خم تا به كمر به پيچ و تاب

 

توشك مخملی تو برق زند به ديده ام

زير سر تو نازنين بالش پر به پيچ و تاب

 

از فلك چهارمين مشتری تو گشته اند

دور تو چرخ ميخورد شمس و قمر پيچ وتاب

 

پهلوی غير كم نشين ای بت من كه از حسد

ميچكد از دو چشم من خون جگر به پيچ وتاب

 

شمع صفت تمام شب سوز و گداز داشتم

دود برآمد از دلم وقت سحر به پيچ وتاب

 

طوق طلا و نقره را آن صنم از غرور حسن

كرده حمايل گلو شيروشكر به پيچ وتاب

 

مارصفت كمند زلف از دو طرف خميده است

كلچه زده بدور آن رنگ دگر به پيچ وتاب

 

عين خرام سيده رو قولك و گردنك مزن

هر سو كه ميروی مرو جان پدر به پيچ وتاب

 

درد و قم بتان بدل بسكه فتاده عشقری

 سربسر است لا بلا همچو فنر به پيچ وتاب

 

[ ۱۳۸٤/٢/۱ ] [ ٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ panah ]

بي نكو روی

 

بي نكو روی گلستان خوش نميا‌يد مرا

جنت بی حور و غلمان خوش نميايد مرا

 

شعله رخساری چو امشب نيستی در خاك ريز

می كشی بی ماه تابان خوش نميايد مرا

 

سر كه بيسودا بود تاج شهی درد سر است

عشرت بی چشم گريان خوش نميايد مرا

 

گريهء وقت سحر بسيار منظور منست

نالهء شام غريبان خوش نميايد مرا

 

همرهء يوسف وشی در بين زندان خوشتر است

دلكشی بی ماه تابان خوش نميايد مرا

 

از نكويان كاكل مرغوله ميفارد به من

زلف قمچين و پريشان خوش نميايد مرا

 

شيوهء تلخ كريمان نيست بار خاطرم

لطف و احسان خسيسان خوش نميايد مرا

 

همرهء  هر بی سر وپا هرزه گردی بدنماست

وضع بيجای نكويان خوش نميايد مرا

 

گرمی گرمابه آن كيك و خسك بهتر بود

سردی و برف زمستان خوش نميايد مرا

 

بگذراز اين گرمجوشيهای مردم عشقری

صحبت اين بيوفايان خوش نميايد مرا

 

ای جامه خاراي بيا

 

از چه خار از ما خوری ای جامه خاراي بيا

جاي  ما هم يك شبی ايشوخ هر جايی بيا

 

سر فگندم پيش پايت ای بت طناز من

گر به زور و زر نيايی با دل آسای بيا

 

لايق بزم حنايت گر نبودم شاه من

كاش ميگفتی مرا در خيل سر پايی بيا

 

كم نگردد يكسر مويی ز شان و شوكتت

بر سر مجنون خود با فر ليلايی بيا

 

ميروی هر جا نگارا با لباس رنگ رنگ

سوی ما هم ايجوان طرز اروپای بيا

 

جان خود را عشقری كی از تو ميدارد دريغ

اي جفا جوی ستمگر هر چه ميخواهی بيا

 

 

عين جنگ

 

چشم مستت به عين جنگ مرا

زده با گولهء تفنگ مرا

 

دردتان را نبينم ای خوبان

كرده داغ شما قشنگ مرا

 

اين مسلمان پسر اگر نخرد

بفرؤشيد در فرنگ مرا

 

در هوای وصال يار بسوخت

آتش عشق چون پتنگ مرا

 

برهمن زادهء مرا كشته

شستشو كن به آب گنگ مرا

 

تا شرابيی چشم يار شدم

نكند نشه چرس و بنگ مرا

 

هيچ يادی از آن دهن نكنم

گر نسازد هوس به تنگ مرا

 

كهنه قبری بديدم و گفتم

ميخورد آخر نهنگ مرا

 

يار گفت عشقری هميشه بپز

مزه داد است اين لونگ مرا

 

كباب كردی

 

كباب كردی و بريان نمودی جان مرا

بسوختی به ستم جسم ناتوان مرا

 

چو تحفه بر سر ميزت گذاشتم دل خود

بروی من زدی از ناز ارمغان مرا

 

چرا بنزد تو خام است اعتبار من

گرفته ای چو بصد رنگ امتحان من

 

گذشت عمرو نيامد بخانه ام روزی

ز ذره پروری نشكست يار نان مرا

 

بباغ ناله كنان بلبلی بگل ميگفت

كه سوختی تو پر و بال و آشيان مرا

 

عزيز من ز پريشانيم چه ميپرسی

كه سيل حادثه برد است كاروان مرا

 

بيار عشقری ناليده اين سخن ميگفت

زپا فگند غمت جان پهلوان مرا

 

كو شراب

 

كو شراب كهنی تا برد از هوش مرا

كه كشندم ز در ميكده بر دوش مرا

 

يوسف من سر بازار چه گفتی به رقيب

از خدا ترس بهر كوچهء مفروش مرا

 

گله مند از دگری نيستم ای آفت جان

تو نمودی بخدا بی سرو سر پوش مرا

 

داغ بر داغ نهادی و شكايت نكنم

شاد از آنم كه غمت ساخته گلپوش مرا

 

بعد از اين عشقری از من مطلب بيت و غزل

ديدنيهای جهان ساخته خاموش مرا

 

 

[ ۱۳۸٤/۱/۳٠ ] [ ۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ panah ]

 

بوصل يار

 

بوصل يار اگر در ميگرفتم

كنون باج از سمندر ميگرفتم

 

مگر منهم بجائی ميرسيدم

زبال عشق اگرپر ميگرفتم

 

ا‌گر مكتوب شوقم گم نميشد

جوابش از كبوتر ميگرفتم

 

بياد چشم مخمور تو عمری

زهر ميخانه ساغر ميگرفتم

 

مرا با شاه مردان می رسانيد

اگر دامان قمبر ميگرفتم

 

مرا يكدم غم عشق تو نگذاشت

كه كاروبار ديگر ميگرفتم

 

دل خود دود ميكردم چو اسپند

بدورت گشته مجمر ميگرفتم

 

اگر با عشقری می كرد ياری

ز نخل عمر خود بر ميگرفتم

 

نصيب من نميشد سرخ روی

ز تيغ يار اگر سر ميگرفتم

 

 

نوازش كن بوصلت

 

نوازش كن بوصلت يا بكش با خنجر تيزم

كه از درد فراقت خون بی ننگی نميريزم

 

ترحم كن به احوال خرا بم ورنه در محشر

دل آغشته در خون را به دامان تو آويزم

 

ستم كن بر سرم جانا ز دستت هر چه ميايد

كه تا خونم نريزانی ز ميدان تو نگريزم

 

وطندار توا‌م ايدلربا بيگانه خوی من

تو نشماری ز ملك روس از اقليم انگريزم

 

بهر رنگی كه ميداني بخود اميد وارم كن

زنوميدي بسر خاكستر غم تابكی ريزم

 

مبادا در كف پای نگارينت خلد خاری

به غربال نگه گرد سر راه تو مي بيزم

 

مرا با نوش و نعمت های دنيا دسترس نبود

شده عمری كه درعين صحت ازهرچه پرهيزم

 

گرفتم عشقری در اين غزل فيض نمايانش

زجان و دل مريد زر خريد شمس تبريزم

 

 

 

شكر بی اندازه

 

 

شكر بی اندازه گويم كردگار خويش را

بعد عمری ديده ام امروز يار خويش را

 

در دم آخر سر بالينم آمد يار من

يافتم يكباره مزد انتظار خويش را

 

گرنميايد عزيزم از سفر سال د‌گر

ميرسانيدم به دامانش غبار خوش را

 

دلبر من در دل من رفت و آمد ميكند

 خالی ازاغيار كردم تا كنار خويش را

 

يار را كندم به صد نيرنگ از چنگ رقيب

عاقبت از خويش كردم گلعزار خويش را

 

 

چشم مستت

 

چشم مستت گر ببيند چهرهء زرد مرا

لعل شرينت نمايد چارهء درد مرا

 

پيكر خود خاك راهت ساختم آخر چرا

می تكانی دايم از دامان خود گرد مرا

 

خاطر شادش مباد از مرگ من غمگين شود

بيخبر مانيد ياران ناز پرورد مرا

 

من ز جنس درد و غم بار تجارت بسته ام

جز زيان سودی نباشد برد و آورد مرا

 

ای رقيب خاين از دست تو گشتم داغ داغ

ساختی آشفته آخر دستهء ورد مرا

 

سالها شد سر نكرده پيش در ويرانه ام

هيچ رحمی نيست خورشيد جهان گرد مرا

 

در حيات خود از او هرگز نديدم بهره يی

دور سازيد از مزارم يار نامرد مرا

 

بيا

 

بی گفتگو به كلبه ام ای آشنا بيا

بيگانه نيستی كه بگويم بيا بيا

 

در زندگی نيامدی روزی به پرسشم

مردم كنون به فاتحه بهر خدا بيا

 

يكمو زيان به شوكت حسن نميرسد

)سوی من شكسته دل بينوا بيا(

 

گر از پدر اجازه نداری بجای من

پيشش بهانه كن ز ره سينما بيا

 

در جای غير چند روی سوختم مرو

امشب بسوی عشقری بينوا بيا

 

من نمی گويم

 

من نمی گويم چنين كن يا چنان كار مرا

مهربان گردان الهی اندكی يار مرا

 

كافر عشق برهمن زادهء گرديده ام

از سر زلف بتان سازيد زنار مرا

 

بهر قتلم حاجت ابروی شمشير تو نيست

يك نگاه دلفريبت ميكند كار مرا

 

بيوقارم پيش چشم ازخودوبيگانه ساخت

بر زمين زد عاقبت آنشوخ دستار مرا

 

از يمن  تا حال ميگيرد لب لعلش  خراج

گرچه خط بگرفته دور روی دلدار مرا

 

قاتل من در دم كشتن چه خوش گفت  عشقری

در قيامت باز خواهی ديد  ديدار مرا

 

 

[ ۱۳۸٤/۱/٢٩ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ] [ panah ]

جان بلب آمده و نيست بسر هيچكسم
ميبرايد نفسم زود بيا ای نفسم

می نمای زچه رو بهر چه آزاد مرا
ريخت بال و پر پرواز ميان قفسم

همچو پروانه بگرد سر دلبر گشتم
ليك از ناز نپرداخت بقدر مگسم

سازو آواز خرابات جهان يادم رفت
تا كه بر گوش ز دل آمده بانگ جرسم

ای حريفان خرابات بدادم برسيد
نفس بد كيش كشيد ‌است بسوی هوسم

پايگاه دو جهان را بدمی طی ميكرد
گر زبخت سيه جو گير نميشد فرسم

دست و پائی بزن ای عشقری كوشش بنما
كه در آتشكدهء عشق رسد خار و خسم

دلك ژنده

سينهء كنده كندهء دارم
دلك ژنده ژندهء دارم

همچو ديوانگان بحال خويش
سر خود خنده خندهء دارم

اينقدر همرهم رقيب مپيچ
كه گريبان كندهء دارم

سر خود ميزنم بطولهء پا
چه عجب توپ دندهء دارم

نفس مارا نحيف و زار مبين
عنكبود گزندهء دارم

تو نگوی دكان من خاليست
يك دروش و برندهء دارم

دوش ميگفت يار مينازيد
عشقری وار بندهء دارم

 

[ ۱۳۸٤/۱/٢٩ ] [ ٩:٥٩ ‎ق.ظ ] [ panah ]

لايق وصلي نگرديدم به هجران ساختم
خنده نامد بر لبم با چشم گريان ساختم


صيد دام الفت شان گشته بودم بی طمع
بر جفا و جور و بيداد نكويان ساختم

ای مه دير آشنا روزی بخوان ‌اشعار من
خون دل خورده به اوصاف تو ديوان ساختم

همچو تيغون از غم و سودای عشق گلرخي
سالها در گلخنی سر در گريبان ساختم

چون سويدا بد گمانی از دل دلبر نرفت
گرچه پيراهن بخود از پوش قران ساختم

سالها بيوعده در راهش نشستم منتظر
پرده های چشم پا ‌انداز جانان ساختم

عشقری از خوان دونان جهان تير آمدم
در اتاق بينوايی با لب نان ساختم

ضرب تيغ

 

من ضرب تيغ ابروی نازت شمرده ام
از صد هزار زخم يكی كم نخورده ام

نی خون به ديده دارم و نی آه در جگر
از بس به درد هجر تو دلرا فشرده ام

هر نازو هر ادا به سرم ميكنی بكن
دل را بدست جور و جفايت سپرده ام

روزی بيا برای تلافی بخاك من
آخر برای نازو ادای تو مرده ام

بر من حرارت تب و تاب جنون نماند
شد سالها كز آتش هجرت فسرده ام

جانا چرا به شخص دگر ناز ميكنی
من زنده ام هنوز بكابل نمرده ام

گر رفت عشقري ز درد بد گمان مشو
دل زير پای تست دگر جا نبرده ام

[ ۱۳۸٤/۱/٢٩ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ] [ panah ]

بغير از آستانت جا ندارم
بدنيا منزل و ماوا ندارم

بغير از آبشار ديدء خويش
تماشای دگر دريا ندارم

خموشم كرده چشم سرمه سايی
فغان و شور واويلا ندارم

بجيب كنده ام چشمت ندوزی
كه من سيم و زر دنيا ندارم

بدوش افگنده ام كهنه گليمی
چو زاهد بقچهء كالا ندارم

مكن ای باغبان تعريف سروت
هوای آن قد بالا ندارم

بت من سيم و زر از من نخواهی
غريبم دولت دنيا ندارم

 

زليخا وار ديشب قصهء نيخانه ميگفتم
بپاس خاطر يوسف وشی افسانه ميگفتم

زكيف گردش خمار آلود او ديشب
حديث عشرت انگيز می وميخانه ميگفتم‌

نرجد خاطرت ای آشنا كز بيم رسوايی
ترا در پيش روی مردمان بيگانه ميگفتم

نمی گرديد دور اين چراغان جهان ديگر
اگر وصف گل روی تو با پروانه ميگفتم

بزلف يار شايد قصه ميكر داز زبان من
پريشانی حال خود اگر با شانه ميگفتم

ز گردشهای چرخ اكنون عزيزی رفت از يادم
كه ذكرش عمرها با سبحهء صد دانه مگفتم

دو روزی در سرای دل ز روي عاريت بودند
بتان را از گمان خويش صاحب خانه ميگفتم

[ ۱۳۸٤/۱/٢٩ ] [ ٧:٥٢ ‎ق.ظ ] [ panah ]

مرا خوانی به سويت يا خود آيی
زدست وپای افگندم جدايی

خبرداری كه هرشام غريبان
بيايم بردرت بهر گدايی

پس از عمري كه ديدم ياررا گفت
چه آوری برايم رونمايی

بنازم  آن جوانی را كه دارد
باقليم دلم فرمانروايی

بنازم مشرب رنداندنه ات را
 كه در ميخانه داری پارسايی

رسيده بركف پای تو امشب
كه آيد اشك چشم من حنايی

رقيبا  بگذراز شرط قمار
پرمن زورباشد با دوتايی

ندانم عشقري محو كه گشتی
كه ميباشد غزلهايت فنايي

[ ۱۳۸٤/۱/٢٩ ] [ ٧:۳٢ ‎ق.ظ ] [ panah ]

عمری خيال بستم يار آشنائيت را
آخر به خاك بردم داغ جدائيت را

سر خاك راه كردم دل پايمال نازت
ای بيوفا ندانی  قدر فدائيت را

كاكل ربوده ايمان چشم تو جان و دل را
ديگر چه آرم آخر من رونمائيت را

خوش آن شبی كه جانا در خواب ناز باشی
بر چشم خود بمالم پای حنائيت را

داغ شب حنايت نا سورگشته در دل
زانرو كه من نديدم ايام شاهيت را

شمشاد قامتان را بسيار سير كردم
در سرو هم نديدم جانا رسائيت را

ای شاه خوبرويان حاكم شدی مبارك
شكر خدا كه ديدم فرمانروائيت را

ای رشك ماه كنعان بودی اسير زندان
شكر خدا كه ديدم روز رهاييت را

بيخانمان نمودی بيچاره عشقری را
ديديم ای جفا جو خيلی كمائيت را

[ ۱۳۸٤/۱/٢٩ ] [ ٥:٤٤ ‎ق.ظ ] [ panah ]

يار


هر چه داری وفا نداری يار
ميل با آشنا نداری يار

گشته ام عمرها به دور سرت
سری همرای ما نداری يار

عاشقت زنده جاودان زچه روست
گر تو آب بقا نداری يار

اولت صلح آخرت جنگ است
بخدا انتها نداری يار

داری رفتار با شرنگ چرا
گر تو نازو ادا نداری يار

همچو آيينه پيش روی تو ام
هيچ صدق وصفا نداری يار

سائلی را زدرگهت رانی
رحم بر بينوا نداری يار

خاك راهت شدم نمی بينی
نظری پيش پا نداری يار

داری بر عالمی روا داری
ليك بر من روا نداری يار

بی نيازی تو از غرور حسن
بكسی التجا نداری يار

از فقيران كناره ميگردی
خبر از بوريا نداری يار

يا مگر در مقام صلح كلی
حرف چون و چرا نداری يار

[ ۱۳۸٤/۱/٢٩ ] [ ٤:٤٧ ‎ق.ظ ] [ panah ]

به اين تمكين كه ساقی باده در پيمانه ميريزد
رسد تا دور ما ديوار اين ميخانه ميريزد

گرفتی چون پي مجنون ز رسوای مرنج ايدل
كه دايم سنگ طفلان بر سر ديوانه ميريزد

بياد شمع رخسار كه ميسوزد دل زارم
كه امشب بر سرم از هر طرف پروانه ميريزد

زليخا گر بيرون آرد ز دل آه پشيماني
زپای يوسف زندانيش زولانه ميريزد

شود هر كس به كوه عشقبازی پيرو فرهاد
بروز جان فشانی خون خود مردانه ميريزد

رسانی بر من ای مشاط تا زنار خود سازم
ز زلف يار هر تاری كه وقت شانه ميريزد

اگر سيم و زر عالم بدست  عشقری افتد
شب دعوت به پيش پای آن جانانه ميريزد

[ ۱۳۸٤/۱/٢٩ ] [ ٤:٢۳ ‎ق.ظ ] [ panah ]

عرض مرا به خدمت آن سيمبر كنيد
گر رنجه شد طبيعت او مختصر كنيد

امشب اميد زنده گیم نيست تا سحر
فردا سر جنازه ام اورا خبر كنيد

ای گلرخان ز عشق شما دربدر شدم
بهر خدا به  حا ل تباهم نظر كنيد

از دست فاسقان نمك حسن رفته است
ای عشق پيشه گان سر و كار دگر كنيد

اين گير و دار عالم فانی غنيمت است
يك چند روز ناز به اين كر و فر كنيد

با اهل اين زمانه مدارا چه لازم است
اجرای كار خويش به تير و تبر كنيد

داريد اگر ملاحظهء  آبروی خويش
چون عشقری ز كوچه خوبان گذر كنيد

[ ۱۳۸٤/۱/٢٩ ] [ ٤:۱٠ ‎ق.ظ ] [ panah ]

تو رفتی از جهان سامانه ات ماند
برايم يادگار افسانه ات ماند

لب و دندان و كامت خاك گرديد
سبو و ساغر و پيمانه ات ماند

بخاك تيره كاكلهای تو ريخت
ز تو ميراث بر من شانه ات ماند

الا يوسف گذشتی از زليخا
بزندان الچك  و زولانه ات ماند

حياتی داشتی باميزو چوكی
سرت برباد شد سامانه ات ماند

تو بودی عشقری بيخانماني
بدنيا گوشهء ويرانه ات ماند

[ ۱۳۸٤/۱/٢٩ ] [ ۳:٥۸ ‎ق.ظ ] [ panah ]

 

شكست دل  صدا دارد ندارد
محبت موميا دارد ندارد

بپرسيد ‌ای حريفان از مسيحا
كه درد ما دوا دارد ندارد

الهی من ز دست و پا فتادم
ره عشق انتها دارد ندارد

ز بازار نكو رويان بپرسيد
كه جنس دل بها دارد ندارد

بغير از ديدن روی نكويان
دل ما مدعا دارد ندارد

نماز عشقان ای مفتی عشق
نفرمودی قضا دا‌رد ندارد

ببين جانا اتاق عشقری را
كه نقش بوريا دارد ندارد

[ ۱۳۸٤/۱/٢٩ ] [ ۳:٤۸ ‎ق.ظ ] [ panah ]

 

گذشت عمر عزيز من نگفتم  يك  سخن با تو
اگر چه بود و باش من بود در يك وطن با تو

دل   پر   آرزويم    پايمال    نامرادی   شد
نگرديدم هزار افسوس بر  دو‌ر  چمن  با تو

خدا داند دل پر درد و داغ من صحت ميشد
اگر يك روز گل ميچيدم از دشت و دمن باتو

بهر جا با رقيبی هيچ جا  بی  او  نمی  باشی
چه نسبت دارد ا‌ز بهر خدا اين اهريمن با تو

غزال نازنينت زادهء صحرای بيرنگيست
ندارد يكسر مو نسبت آهوی ختن با تو

سرا پا در گرفتم همچو شمع محفل از وصلت
عجب كيفيتی دارد نگارا سوختن با تو

باين سازوصدای خويش منظور جهان باشی
ز روی راستی اخلاص دارد مرد و زن با تو

بحدی بادهء عشقت نموده مست و سر شارم
خيالت پيش رو آورده ميدارم اتن با تو

به سرو قامتت نام خدا هرجامه ميزيبد
نمود ديگری دارد درازيی چپن با تو

چو در شطرنج بازی مات گردم شاد می گردی
ز بردن كرده كوشش ميكنم در باختن با تو

دلم را برده ای و منكری گويی نبردستم
چه گويم شاهد من بين اين يك انجمن با تو

نديدی عشقری يار جفا جويت بريد آخر
اگر چه ابتدا سر ميكشيد از يك يخن با تو

[ ۱۳۸٤/۱/٢۸ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ panah ]

از چه آهوان تست  نشهء  رميدنها
كشتهء مرا ظالم زين خميده ديدنها

شورصد قيامت را قامت تو برپاكرد
تا به چشم خود ديدم آن همه شنيدنها

فكر خود به سويم گير گوشهء نگاهی كن
اينچنين  نميباشد   بنده   پروريدنها

سرمه گشت اجزايم اينقدرتغافل چيست
حال  من ببين  آخر  تابكی  نديدنها

مو سفيد شد از غم قامتم كمان گرديد
غير مرگ چيزی نيست حاصل خميدنها

نخل ياس من گل كرد اين سخن ببار آورد
نارسايی    هم   دارد    عالم   رسيدنها

ازصف غلامانت بشمر عشقری را هم
گرچه نيست شخص  ‌او  لايق خريدنها

[ ۱۳۸٤/۱/٢۸ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ panah ]

تابكی گردم از آن  دلبر  خود  كام   جدا
چند باشم  ز  وصالش  من  ناكام  جدا

من از آن روز كه عاشق به رخ يار شدم‌
گشته  پهلوی  من  از  بستر  آرام  جدا

تو نكو نام و من گمشده رسوا‌ی جهان
خوب كردی كه شدی از من بدنام جدا

اختياری نبود  الفت  خال  و  سر  زلف
ميبرد  دل  ز  كفم دانه  جدا  دام  جدا

تو چه دانی كه چها ميكشم از دوری تو
شب جدا روز جدا  صبح  جدا   شام  جدا

بی خواصی نبود روغن هر چيز كه هست
ليك   باشد    اثر    روغن     بادام    جدا

حاجی آنست كه از راه  وفا  تا  دم  مرگ
نشود  از   تن  او  جامهء   احرام     جدا

عشقری مرد و شبی  ريزهء خوان تو نديد
ميرسد  با  دگران  پخته   جدا   خام   جدا

[ ۱۳۸٤/۱/٢۸ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ] [ panah ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رونویسی اشعار صوفی عشقری
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب