اشعار صوفی عشقری
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

دل آن باشد كه آرامی ندارد
بجز ياد دل آرامی ندارد
خجالت ميكشم  از ياد ياری
كه با من خط و پيغامی ندارد
به آن مهوش نگردم يار هرگز
كه دارد سيب و بادامی ندارد
مرا دلدار گفت آيم بسويت
زمان و وقت و ايامی ندارد
به شب ميخوابم آسوده بجايی
كه ديوار و درو بامی ندارد
چه معشوق است آن معشوق ياران
كه از خود رند و بدنامی ندارد
نميايد خوشم آن  ماهرويی
كه در هر كوچه بدنامی ندارد
نكو روی  هست اما دلربا نيست
كه بر رو دانه و دامی ندارد
گذر كن از دبستان محبت
كه درس عشق انجامی ندارد
نگارا عشقريت بيسواد است
كه شرح حال و ارقامی ندارد


 ****

 

من ضرب تيغ ابروی نازت شمرده ام
از صد هزار زخم يكی كم نخورده ام
نی خون بديده دارم و نی آه در جگر
از بس بدرد هجر تو دلرا فشرده ام
هر نازو هر ادا بسرم ميكنی بكن
دل را بدست جور و جفايت سپرده ام
روزی بيا برای تلافی  بخاك من
آخر برای ناز و ادای تو مرده ام
بر من حرارت تب و تاب جنون نماند
شد سالها كز آتش هجرت فسرده ام
جانا چرا به شخص دگر ناز ميكنی
من زنده ام هنوز به كابل نمرده ام
گر رفت عشقری ز درت بد گمان مشو
دل زير پای توست دگر جا نبرده ام

***

ديريست ترا ای گل خود روی نديدم
مانند تو سنگين دل و بد خوی نديدم
چون آب روان عمر به هجران تو بگذشت
يك لحظه ترا بر لب يك جوی نديدم
همتای تو پيدا نشد از هيچ دياری
در خلم و سمنگان و به اندخوی نديدم
گشتم به سراغ و دركت بلخ و بخارا
افسوس كه بودی تو بچار جوی نديدم
چون كاكل مشكين تو  ای ترك ختايی
سر تا سر چين نافهء خوشبو نديدم
يكذره ترا نيست نشانی ز محبت
همرنگ تو بی مهر و جفا جوی نديدم
شهنامه كند ختم به يك نيم نگاهی
چون چشم تو بادام سخن گوی نديدم
بسيار نظر در كمر يار فگندم
جز رشته باريكتر از موی نديدم
ذرات طلا دارد همين رود سرشكم
روزی به لبش مردم زر شوی نديدم
بالای گليم غمت ای عشقری ساز است
يعنی شب مرگ تو كم از طوی نديدم

[ ۱۳۸٤/۱٢/٩ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ] [ panah ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رونویسی اشعار صوفی عشقری
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب