اشعار صوفی عشقری
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

عشقری مو فتاده در چشمت

ورنه آن شوخ را كمر نبود

 

 

شدم از بسكه سخنور سخن از يادم رفت

عمر بگذشت به غربت وطن از يادم رفت

 

بر دلم نيست كنون خواهش گلگشت چمن

آبشار و گل و سرو چمن از يادم رفت

 

لاف سربازی كه من داشتم آن دور گذشت

يك قلم قصهء دارو رسن از يادم رفت

 

طبع افسرد و شدم پير  به دل عشق نماند

زلف پر چين شكن بر شكن از يادم رفت

 

ديده ام تا لب رنگين كسی دوش بخواب

لعل و ياقوت و عقيق يمن از يادم رفت

 

رفته رفته بسرم عشق تو آورد جنون

كسب و كار و هنر و علم و فن از يادم رفت

 

گشتم اينرنگ ز عشق تو مجرد به جهان

پدر و مادر و فرزند و زن از يادم رفت

 

آنقدر از ستم و جور رقيبان دغا

ديدم آسيب كه سيب ذقن از يادم رفت

 

برق رخسار تو از بسكه مرا داد گداز

همچو شمع سحر ی سوختن از يادم رفت

 

همچو مجنون بخدا آنقدر عريان گشتم

كه ز سودای تو چاك يخن از يادم رفت

 

يخنم را كه كند پاره ز عشقت كه چنان

رفتم از دست كه بر سر زدن ازيادم رفت

 

شخص بيدرد بدم منزل من صومعه بود

عشق رو داد  رد او چپن از يادم رفت

 

عشقری تا كه گرفتم پی ليلی روشان

از دويی دور شدم ما و من از يا دم رفت

 

 

 

با همه بيگانگيها آشنای كيستم

راحت و آسوده در ز‌ير لوای كيستم

 

رند شاهد بازم و با نرد بازان همسبق

با وجود اين عملها پارسای كيستم

 

در تمام عمر با پيری نكردم خدمتی

اينقدر با قدر و عزت از دعای كيستم

 

در جهان رنگ بينم پرده های رنگ رنگ

روز و شب سرگرم سير سينمای كيستم

 

در سر كويت ميان خاك و خون ديدی مرا

ای وفا دشمن نپرسيدی فدای كيستم

 

نام من در عشق بازی تا به روم و ری رسيد

شهره و رسوای عالم از برای كيستم

 

می زنم در يك نفس صد چرخ همچون فاخته

در طواف سرو با نازو ادای كيستم

 

گريه و زاری من بينی و ميخندی چرا

پرسشی آخر كه پامال جفای كيستم

 

گاه ميايم به خويش و گاه از خود ميروم

بيخود و سرشار چشم سرمه سا ی كيستم

 

عشقری پرسيدن احوال من از روی چيست

تو نميدانی كه من محو لقای كيستم

 

 

 

گشتم دچار گردش دوران كمك كمك

از سر گذشت خار مغيلان كمك كمك

 

با خنده خنده عشق بمرگم دچار كرد

كارم رسيده است به پايان كمك كمك

 

از ننگ و نام و پردهء ناموس من مپرس

رسوا شدم ز دست نكويان كمك كمك

 

شد سالها كه گل شده شمع مزار من

رفتم مگر زياد عزيزان كمك كمك

 

شيرين لبی كه قيمت خود جان نهاده بود

خط كرد نرخ بوسه اش ارزان كمك كمك

 

شور جنون عشق مرا عاقبت كشيد

مجنون صفت بسوی بيابان كمك كمك

 

فرهاد وار عشقری در بيستون غم

كندم جگر بناخن و دندان كمك كمك

 

 

در عالم كثرتی بكثرت ميجوش

چون واصل وحدث شوی ميباش خموش

 

مجبور كنون كه در سر بازاريی

هر چيز فروش ليك خود را مفروش

 

بسيار ضرر ز زخمر با من برسيد

گويند كه می بنوش زنهار منوش

 

خواهی كه تو در پردهء عفت باشی

بيرون نروی ز خانه ات بی سر پوش

 

در دور حيات خود پريشان نشوی

اين پند اگر كنی تو آويزهء گوش

 

از حال سخنوران اگر آگاهيی

سودت ندهد حديث افسانهء دوش

 

با مردم دردمند گستاخ مباش

مخراش دل دلشده گانرا بخروش

 

جايی كه ستاده ام ببيند نه ستد

از بسكه رمد زمن بوحشت آهوش

 

با داغ بتان اگر بسازی چندی

سر تا قدمت عشق بسازد گلپوش

 

در جيب خود عشقری اگر سر پيچی

مقصود تو سر بر آورد از آغوش

 

 

 

بسته ای زنهار ايدل اهل ايمانی هنوز

با وجود بت پرستی هامسلمانی هنوز

 

خط مشكينت دميده  ای لب رنگين يار

در تلون رشك صد ياقوت رمانی هنوز

 

نيست بر حال خراب من ترا هرگز نظر

يا تغافل می نمايی يا نمی دانی هنوز

 

همچو برق آيينه رويی از دكانم تير شد

ديدهء ناديدهء من دارد حيرانی هنوز

 

نقش پا گشتی رقيب اما غرورت كم نشد

حاكم فرمانروای شهر كاشانی هنوز

 

چارده علمی را كه می گويند دانم خوانده ای

از چه باعث زاهدا غول بيابانی هنوز

 

آفرين بادا ترا ای عشقری زنده دل

پير گرديدی و در بزم جوانانی هنوز

 

 

 

آه نوميد بی ثمر نبود

مزرع ياس بی ثمر نبود

 

مكن از من سراغ اهل جهان

خانهء من درين گذر نبود

 

خوانده باشی اگر تو ابجد عشق

حاجت كنز و مختصر نبود

 

ننگ دارد زپای تابوتم

يا كه آن بيوفا خبر نبود

 

بخت خوابيده ام نشد بيدار

شب مارا مگر سحر نبود

 

بی پرو بال گشت بال و پرم

احتياجم ببال و پر نبود

 

حرف خود را مكن زمن پنهان

عشقريی تو پرده در نبود

 

 

 

هركرا داغ در جگر نبود

از رهء عاشقی خبر نبود

 

حال مرغ دلم چه ميپرسی

در كفم غير مشت پر نبود

 

ندهم جان به جان ستان هرگز

تا سرم يار نوحه گر نبود

 

چون قدت با نزاكت و شيرين

سرو شمشاد و نيشكر نبود

 

من ز كابل نميروم جايی

گر بمن يار همسفر نبود

 

پی سيمينبران مرواريد

تا كه در كيسه سيم و زر نبود

 

عشقری مو فتاده در چشمت

ورنه آن شوخ را كمر نبود

 

[ ۱۳۸٤/٢/٢۸ ] [ ٥:٠٦ ‎ب.ظ ] [ panah ]

 

دلبرو دلشكار و بادارم        
زمن آزردهء خبر دارم
از تو باشد اميد بسيارم         
رس بفريادم ای دل آزارم
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

ای بت سر و قد و مه سيما
بگذر از جرم من برای خدا
از سر ياری و ز روی وفا
بار ديگر رخت به من بنما
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم 

قدمی رنجه گر سويم آری
دهد اجر تو حضرت باری

می كنم پيشت اينقدر زاری
ای طبيب از رهء وفا داری
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

دم مردن رسيده كار من
همچو جان آی در كنار من
عذر بپزير دلشكار من
اگر هستی تو يار يار من
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

ز فراق رخت خزان شده ام
زار و بيمار و ناتوان شده ام
تيربودم ز غم كمان شده ام
چه بگويم كه من چسان شده ام
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

ايكه بودی تو بامن همخانه
گه تو ميگفتی گه من افسانه
تو بدی شمع و من چو پروانه
پنجه ام كاكل تورا شانه
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

مدتی شد كه رفته ای ز برم
سايه ات را گرفته ای ز سرم
نگرفتی تو روزكی خبرم
از فراق تو گل زده جگرم
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

كردی در وصل خود بد آموزم
تابكی چشم در رهت دوزم
به اميد تو شب شود روزم
شب ز هجرت چو شمع ميسوزم
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

ترك من ترك سرگرانی كن
از دلت دور بد گمانی كن
اندكی لطف و مهربانی كن
گر نخواهد دلت زبانی كن
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

درد من را دوا تو ميباشی
مرضم را دوا تو ميباشی
بمن آب بقا تو ميباشی
بر من توتيا تو ميباشی
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

ای بت مه لقای شيرينم
بخدا برده ای دل و دينم
سوی در روزهاست ميبينم
انتظار تو تابكی شينم
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

بلب من رسيد جان من
زار شد جسم ناتوان من
نامی ماندست از نشان من
توی هم روح هم روان من
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

پای كو تا برد لب جويم
روی با آب ديده ميشويم
نيست كس خود بخود سخن گويم
بوريائيست زير پهلويم
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

من ندارم قرين و دل سوزی
پرسشم را نكرد كس روزی
قسمتم نيست روز فيروزی
نيست بر مرگ من كفن دوزی
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

باری بنمای روی نيكویت
تا ببينم بچشم دل سويت
سر من را بنه به زانويت
جان دهم زير تيغ ابرويت

بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

بتو من آشنا ی ديرينم
بهتر استی زجان شيرينم
خبر هستی ز كيش و آيينم
رحم بنمای بگذر از كينم
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

چون مسافر درين ديار تو‌ام
زنده از نكهت بهار تو ام
سبب عزه افتخار تو ام
بخدا جان من بكار تو ام
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

ريخت بر رويی خاك برگ و برم
آتش عشق سوخت خشك و ترم
گل زد از داغ پارهء جگرم
ناله دارم تو گويی نوحه گرم
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

سر من درد می كند بسيار
پای من رفته است از رفتار
گشته ام همچو صورت ديوار
بيتو هستم ز زندگی بيزار
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

گمشده پيش تو لياقت من
شسته ای دست از رفاقت من
گرچه ميرنجی از شكايت من
طاق گرديده است طاقت من
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

گر بيای تو چيست معذوری
يا كه بر حسن خويش مغروری
من بغم سوختم تو مسروری
چه بود حاصلت از اين دوری
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

چقدر دو ری ای دلارامم
نرسد بر تو پيك و پيغامم
‌از غمت سوخت پخته و خامم
رفته از ياد تو مگر نامم
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

‌از تو دارم اميد غمخواری
چونكه ديرينه مشفق و ياری
غايبانه به من نظر داری
بيخبر نيستی خبر داری
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

من بنام تو صاحب نامم

می شناسند خاس و تا عامم
تويی اسلام و من هم اسلامم
هش و گوشم نمانده سر سامم
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

تار گرديده جسم زار من
شده ا‌م لاغر ای نگار من
بتو می باشد افتخار من
شد خزان موسم بهار من
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

ديده پر اشك و چهره ام زرد است
تن من در شكنجهء درد است
پيش چشمم جهان پر از گرد است
يعنی از زنده گی دلم سرد است
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

از مريضی سرم ببالين است
تن من همچو شير قالين است
فرصتم بين عصر و پيشين است
در حضور توعرض من اين است
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

در برم دل طپيدنی دارد
مرغ روحم پريدنی دارد
‌اجل من رسيدنی دارد
عرض حالم شنيدنی دارد
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

هست خوراكم آب تركاری
گاه گاهی آنار قندهاری
خيزم از جای خود بدشواری
ناله دارم ز بی پرستاری
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

عشقری تو زنده ميباشد
گل براه تو چنده ميباشد
مرغ روحش پرنده ميباشد
همچو آب رونده ميباشد
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

عشقری بی دياريی يار است
عشقری بی طبيب و غمخوار است
عشقری را حيات دشوار است
عشقری بی گل رخت خار است
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

در دهانم گره زبان شده است
الكن از نطق ‌از بيان شده است
بار بارم بكاروان شده است
دل من كنده از جهان شده است
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

[ ۱۳۸٤/٢/۱۸ ] [ ٩:٠٢ ‎ق.ظ ] [ panah ]

 

برسيدن وصالت

 

برسيدن وصالت بخدا تلاش دارم

تو بيا به كلبهء من چلوی رواش دارم

 

ز فراق تو مريضم بنما عيادتم را

جگر هزار پاره دل قاش قاش دارم

 

چه شبی ست كاين پريرو بمن است گرم بازی

كه هزار نقد جان را بدوی فلاش دارم

 

گذر از متنجن غير و بساز بامن امشب

كه بكاسهء سفالين دوسه چمچه آش دارم

 

دلم از ره قناعت به هزار شكربالد

كه بخوان بينوايی دوسه نان داش دارم

 

تن من گرفته عادت به لباس ژنده ژنده

چو قلندران ز عشقت سر ناتراش دارم

 

به تسلی دل من ز ره كرم بسنجيد

كه ببانك بينوايان چقدر معاش دارم

 

 

 

به نظر وصل دلبری دارم

هوس ماه پيكری دارم

 

باعث ناله ام چه ميپرسی

 دلربای ستمگری دارم

 

گشتم از هجر او مثال هلال

تن بيمار و لاغری دارم

 

چاره ام چيست ای مسلمانان

بت بيرحم و كافری دارم

 

از دل و ديده و ز خون جگر

می و مينا و ساغری دارم

 

مكن از دام خويش آزادم

دل بيبال و بی پری دارم

 

از دل من نرفته گرمی عشق

زير خاكستر اخگری دارم

 

ظلم برمن مكن كه مظلومم

آه مانند خنجری دارم

 

می رسد هر نفس بفريادم

دادرس يار و ياوری دارم

 

عشقری زان جهت سيه روزم

كه بزلف كسی سری دارم

 

 

 

نگوی بهر دنيا گريه كردم

پی آن سرو رعنا گريه كردم

 

كسی در غم شريك من نگرديد

بحال خويش تنها گريه كردم

 

به عمر خود نديدم روز وصلش

ز هجرش گرچه شبها گريه كردم

 

چو مجنون از غم ليلی وش خود

ز خانه تا به صحرا گريه كردم

 

براه انتظار يوسف خويش

بمانند زليخا گريه كردم

 

بيادت اشك باريدم چو باران

مثال آب درياگريه كردم

 

ز هستی تا عدم ناليده رفتم

ز دنيا تا به عقبا گريه كردم

 

دگرها خنده كردند و من زار

بهر سيرو تماشا گريه كردم

 

نديدم عشقری از گريه حاصل

يقينم شد كه بيجا گريه كردم

 

 

 

دميكه از سر كويت روانه ميگردم

بگريه و به فغان سوی خانه ميگردم

 

هزار شكر كه استم گدای درگه عشق

به حشمت و به شكوه شهانه ميگردم

 

تو شب بخوابی و من گرد خانه ات تا روز

چو پهره دار بدور خزانه ميگردم

 

توی به قصر رقيب و منم به محبس رشك

بهر نفس ز حسد قين و فانه ميگردم

 

به من محبت ليلی وشان جنون آورد

سربرهنه و پای برانه ميگردم

 

دچار هر كه شوم يك دروغ ميبافم

بجستجوی تو با صد بهانه ميگردم

 

از آن زمان كه دلم چاك گشت در غم عشق

بدور كاكل خوبان چو شانه ميگردم

 

بروز چون نتوانم ز بيم غير گذر

چو شبپرك سر كويت شبانه ميگردم

 

بكشوری كه منم ماده خصلتيست رواج

از آن سبب بلباس زنانه ميگردم

 

 

 

ايخوشا دوری كه ميل خاكبازی داشتم

از غبار راه طفلان سر فرازی داشتم

 

ياد آن شبها كه بر ياد لب پر خنده ‌ای

تا سحر در گريهء خود آببازی داشتم

 

من نمی گويم كه بودم در جهان محمود عشق

بندهء خوبان بدم وضع ايازی داشتم

 

نامد از دست تهی ام گرچه احسان دگر

با بدو نيك جهان پيشانی وازی داشتم

 

من نكردم در تمام عمر خود از كس دريغ

گرچه چای تلخ يا نان و پيازی داشتم

 

راست پرسی صاف بودم با همه آيينه وار

نی دروغ و نی درم نی حيله سازی داشتم

 

عاقبت دنيا و دينم عشقری بر باد رفت

بسكه در سر من هوای عشقبازی داشتم

 

 

 

نيم گلباز و نی گل ميفروشم

نه صيادم نه بلبل ميفروشم

 

برای زينت و زيب نكويان

بهر سو عطر كاكل ميفرو‌شم

 

ندارد گلرخان تاب نگاهم

بهر صورت تغافل ميفروشم

 

بوجه سينمای يار خود را

ببازار سر پل ميفروشم

 

اديبم ليك نسوار دهن را

ز بيقدری بكابل ميفروشم

 

غزل چون عشقری قدری ندارد

درين ايام ناؤل ميفروشم

 

 

 

رويت اگر پيش نظر دور نميشد

در سينه من داغ تو ناسور نميشد

 

منظور نميكرد اگر دعوت اغيار

از يار دلم سرد چو كافور نميشد

 

گر (حيدری ) سر را بفدای تو نميساخت

بر دايرهء ناز تو مامور نميشد

 

ميبود در آن عصر ‌اگر ديدهء حق بين

بر دار سياست سر منصور نميشد

 

بی قيمت و بی قدر بودی پيش نظرها

گر پرتو نوری بسر طورنميشد

 

ابروی ترا گر نبدی رسم اشارت

اينرنگ دلم قيمه بساطور نميشد

 

گر عشق نمی باخت بخوبان دل آزار

در روی جهان عشقری مشهور نميشد

 

 

 

بتارعاشقی بندم خدايا

شهيد دشت ميوندم خدايا

 

شفا بخش از كرم د‌رد دلم را

مكن محتاج گلقندم خدايا

 

اگر سوزی اگر سازی تو دانی

بهر حال از تو خرسندم خدايا

 

ميان مجمر بزم محبت

بسوزان همچو اسپندم خدايا

 

بدست كندك مژگان خوبان

شده عمری نظر بندم خدايا

 

بميدان فلاش خوبرويان

گهی وندو گهی رندم خدايا

 

ترا معلو م باشد جاگهء من

ز ده بيد سمرقندم خدايا

 

شده گر بود و باشم در بخارا

ز كوهستان قو قندم خدايا

 

رسانم در مزار شاه نقشبند

كه در اين سلسله بندم خدايا

 

اگر ميبود گلرويان وفادار

ز ايشان دل نميكندم خدايا

 

بگند عشقری استر ضرور است

شده صد پاره پيوندم خدايا

 

 

 

ين بود خواهش يگانه ما

كه بياي شبی به خانهء ما

 

كاش نزديك خانه ات ميبود

در و ديوار بام خانهء ما

 

من ز كويت كنم چگونه گذر

كه نمانده دگر بهانهء ما

 

سر كشيد عشق ما برسوايی

شد خبر عالم از فسانهء ما

 

بلبلی در چمن به گل ميگفت

زدی آتش به آب و دانهء ما

 

دلت هرگز بما نميسوزد

واقف هستی زقين و فانهء ما

 

آتش سرخ آيدم به نظر

در گرفته مگر زمانهء ما

 

نكند نقشهء مرا منظور

بت بی مهر و ناز دانهء ما

 

دل به موزيك درد مينالد

نشنيدی مگر ترانهء ما

 

رشوه خوران چو در سر كار اند

از كجا پر شود خزانهء ما

 

نيستم عشقری دمی بيكار

زير بار كی هست شانهء ما

 

[ ۱۳۸٤/٢/۱٥ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ] [ panah ]

 

تو رفتی

 

تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت

دلم در سينه جان از پيكرم رفت

 

حد و اندازه اش  را  من  ندانم

چه مقدار اشك از چشم ترم رفت

 

چو آمد غم سر غم از فراقت

می عيش و طرب از ساغرم رفت

 

زمين در چشم من شد تيره و تار

تو پنداری بگردون اخترم رفت

 

چو ديدم منزلت را بيتو گفتم

صدف خالی بماند و گوهرم رفت

 

ز بس بودم بياد تو شب و روز

زدل ايراد و ورد ديگرم رفت

 

ز پرواز عشقری افتادم آخر

چو تاب و طاقت بال و پرم رفت

 

 

 

نه همدمی كه دمی نام دوستان ببرد

نه قاصدی كه پيامی بدلستان ببرد

 

هزار بر به گرد سرش طواف كنم

كسی كه نام تو يكبار برزبان ببرد

 

تو خود بگو كه شرر خوی من چه خواهد كرد

ز عشق و عاشقی من اگر گمان ببرد

 

هزار پاره دل خود نموده ام بر يار

كه پاره پارهء آنرا پران پران ببرد

 

كسی كه ميكند انكار حسن وعشق مجاز

بحيرتم كه چسان پی به بی نشاب ببرد

 

دمی كه سوی وطن عشقری روان گردد

از اين ديار ندانم چه ارمغان ببرد

 

 

 

خون شدم رنگ حنای تو مرا ياد آمد

خاك گشتم كف پای تو مرا ياد آمد

 

شاخ گل در چمن از باد صبا ميلرزيد

پوپك طرف كلاهی تو مرا ياد آمد

 

چشم من بر غلط افتاد به يك برگ گلی

بخدا ناخن پای تو مرا ياد آمد

 

ميگذشتم ز چمن چشم من افتاد به سرو

قد بالا و رسای تو مرا ياد آمد

 

دی غزالی به بيابان مرا ديد و رميد

آن پر يروزه ادای تو مرا ياد آمد

 

آشنا شد نظرم بر سبد پر ز رواش

ساعد و ساق صفای تو مرا ياد آمد

 

عشقری گفت به من قصهء آهو روشان

نگهء روبه قفای تو مرا ياد آمد

 

 

 

كس نشد پيدا كه در بزمت مرا ياد آورد

مشت خاكم را مگر بر درگهت باد آورد

 

يك رفيق دست گيری در جهان پيدا نشد

تا بپای قصر شيرين نعش فرهاد آورد

 

در دل خوبان نمی بخشد اثر آيا چرا

سنگ را آه و فغان من به فرياد آورد

 

آرزوی مرغ دل زين شيوه حيرانم كه چيست

تير خون آلود خود را نزدصياد آورد

 

در صف عشاق ميبالد دل ناشاد من

گر بدشنامی لب لعلت مرا ياد آورد

 

دل كند لخت جگر را نذر خشم گلرخان

همچو آن طفلی كه حلوا پيش استاد آورد

 

باشد آن روزی كه آنشوخ فرامش كار من

ياد از حال من غمگين ناشاد آورد

 

كيست تا از روی غمخواری درين دشت جنون

بهر دست وپای من زنجير فولاد آورد

 

عشقری از روی علم و فن نميسازد غزل

اينقدر مضمون نو طبع خدا داد آورد

 

 

 

ای دلربا چرا دلت از ما گرفته است

در پهلويت رقيب بگر جا گرفته است

 

از درد هجر حلقه در گشت پيكرم

تا آن جوان ز كلبهء ما پا گرفته است

 

وصف كدام چشم درين بزم كرده اند

كين خانه بوی نرگس شهلا گرفته است

 

آهسته پا گذ‌‌ار كه فرش است چشم و دل

عالم تمام ساغر و مينا گرفته است

 

خوبست گرچه دلبر هر دودمان ولی

خوش آند دلی كه دلبر مرزا گرفته است

 

آخر شدم ز عشق تو رسو‌ای روم و ری

نامم تمام بلخ و بخارا گرفته است

 

يارب مراد عشقری حاصل نشد چرا

شد عمر ها كه دامن دلها گرفته است

 

 

 

انشوخ دلنواز چو كبك دری گذشت

از دور ديد سوی من و سر سری گذشت

 

همراه غير جوره ز پيش دوكان من

چين بر جبين به طنطنهء دلبری گذشت

 

شكر خدا كه كاكل مشكين آن صنم

در دور خط ز رسم و ره كافری گذشت

 

پيری نجات داد مرا از بلای فسق

شكر خدا كه دوره دامن تری گذشت

 

امروز چشم مست تو اعجاز ميكند

طرز نگاه كردنت از ساحری گذشت

 

گوساله سازی و بت و بتخانهء نماند

مكر و فريب آزری و سامری گذشت

 

سرگرم كار بودی  بد كانت عشقری

در بين موتر آن مهء كاكل زری گذشت

 

 

 

سر زلفت به هر كس نار دارد

نگاهت با دو عالم كار دارد

 

نه تنها يار ما اغيار دارد

بهر جا ديده ام گل خار دارد

 

مپرس از من كه يار و مونست كيست

كه عار از من درو ديوار دارد

 

نگار حاكم من باز امروز

بقصد كشتنم دربار دارد

 

چه سود ای بيوفا قيمت فروشی

دو روزی حسن تو بازار دارد

 

كدامين درد خودرا با تو گويم

دل من داغها بسيار دارد

 

بكن شاد از وصالت  عشقری  را

كه از هجران دل بيمار دارد

 

 

 

ای سينه ات بسان گل نسترن سفيد

زيبنده تر بود به تنت پيرهن سفيد

 

روزی عيادتم ننمودی هزار حيف

در راه انتظار تو شد چشم من سفيد

 

دعوی بی سند بتو دارم مگر چه سود

تا روز حشر هم نشود اين سخن سفيد

 

از روی بنده پروری ای بت ترحمی

كزغم شد است موی سربرهمن سفيد

 

از برق كاكل تو چه آتش به چين فتاد

چون شير گشته نافه مشك ختن سفيد

 

ياقوت را به لعل لبت نيست نسبتی

از شرم گشته است عقيق يمن سفيد

 

نبود از اين كشاكشت ای عشقری نجات

تا هستی ترا ننمايد كفن سفيد

 

 

 

شيرين گذشت و خاك ورا باد ميبرد

خسرو هنوز رشك ز فرهاد ميبرد

 

در بين سينه ام شده چندی كه می تپد

بازم كجا همين دل ناشاد ميبرد

 

ناصع بكوی لاله رخان خود نميروم

مارا اجل به خانه صياد ميبرد

 

چنديست قطع كرده ز سويم پيام خويش

مارا مگر كمك كمك از ياد ميبرد

 

گر صورت ترا بفرستم سويی هرات

يكباره هوش از سر بهزاد ميبرد

 

 

 

پی آزار من يار از رقيبان ياد ميارد

مرا اين شيوه اش بر داد و بر بيداد ميارد

 

نگردد قطع تا روز قيامت آمد و رفتم

پس از مردن به كويت خاك من را باد ميارد

 

بكار بيستون شيرين مده تكليف خسرو را

كه تاب و طاقت اين تيشه را فرهاد ميارد

 

جفا جوی كه يك ساعت نميگردد فراموشم

خدا داند مرا هم گاهگاهی ياد ميارد؟

 

نباشد اختياری ای عزيزان نالهء زارم

مرا بيتابی دل بر سر فرياد ميارد

 

[ ۱۳۸٤/٢/۱٥ ] [ ٤:۱٢ ‎ق.ظ ] [ panah ]

بی تو

 

نه درسفركشدم نه دروطن بی تو

يك شداست بمن گلخن وچمن بی تو

 

نمانده صبروقرارم بيا كه دلتنگم

زغصه هرنفسی ميدرم يخن بی تو

 

نميشود دل من وا باختلاط كسی

مثال گوله بگوشم خورد سخن بی تو

 

به پيش چشم من ازناز جلوه يی بنما

كه روح من به عذ ابست دويدن بی تو

 

دگرعلاج ندارم مگركه كامدی ای

كه امد ست سرم قصه (مدن) بی تو

 

اگربوصل تو سوزم زهی سعادت من

كه بی اثربود اين سازسوختن بی تو

 

بگو برای خدا عشقری چه چاره كند

نهاده برسربالين خود كفن بی تو

 

 

چشم تو

 

ای صد هزارميكده مدهوش چشم تو

خمخانه ها شد است قدح نوش چشم تو

 

كونين را به نيم نگه مست كرده يی

آيا چه ميكده است درآغوش چشم تو

 

تا روزرستخيز نيايد به حال خويش

ازهوش رفته مي  سرجوش چشم تو

 

با پسته دهان توسازند خستگان

مژگان خواب گرشده روپوش چشم تو

 

بهرشكارتا كه به صحرا برامدی

گرديده آهوان همه مدهوش چشم تو

 

گفتست ابروی تو مگرحرف قتل من

ديروزبا كنايه درگوش چشم توی

 

داغ تغافل تو چراغان نموده است

يعنی كه عشقری شده گلپوش چشم تو

 

[ ۱۳۸٤/٢/۱٢ ] [ ٩:۱٢ ‎ق.ظ ] [ panah ]

داری خبر

 

 

داری خبر كه از دل و جان ميپرستمت

مانند بت پرست بتان ميپرستمت

دنيا و دين من همه برباد داده ئی

باشی اگر چه دشمن جان ميپرستمت

گاهی بديده جلوه گری گاه بر دلم

يعنی كه آشكار و نهان ميپرستمت

آنيكه با تو است به حور بهشت نيست

جانا به پاس خاطر آن ميپرستمت

من ديده و شنيده به ياد تو‌ام مدام

با چشم و گو ش و كام زبان ميپرستمت

هر چند اين زمان به صف شيخ فانی ام

دارم به كف چو رطل گران ميپرستمت

شد سالها كه دامن نازت گرفته ام

باور بكن چو روح و روان ميپرستمت

جای پرستش تو مشخص نكرده‌ام 

 در كعبه و به دير مغان ميپرستمت

آبادی و خرابی سد راه عشق نيست

  برهم خورد زمين و زمان ميپرستمت

ميگفت دوش باصنم خويش عشقری

تا بر من است تاب و توان مپرستمت

 

 

دلم از شيوه های يار تنگ است

        حق ونا حق به همرايم به جنگ است

بكوي خود مرا هردم ببيند 

     بلب دشنام و در كف پاره سنگ است

بهمراه رقيبان جان و قربان

  بمن هر لحظه با تير و تفنگ است

سرم بسيار از دستش كفيده 

    مزاجش را ندانستم چه رنگ است

به صنف مهوشان همتا ندارد 

  به قامت شاخ شمشاد قشنگ است

ملامت نيست زاهد نزد رندان 

كه پا بندی او با نام و ننگ است

     بكوچه باغ دلدارش نگردی

كه خفته حيدری مثل پلنگ است

گذراز عشقری با وی مياميز

كه دريا نوش مانند نهنگ است

 

 

در جهان گشتم گل بيخار نيست

هر كجا ياريست بی اغيار نيست

بهر مجنون استراحت تهمت است

در بيابان سايه ديوار نيست

آدمی با عقل و دانش آدم است

شخصيت با جامه و دستار نيست

شش جهت پر باشد از صنع خدا

ديدهء ما قابل ديدار نيست

بازوی حيدر بيايد در مصاف

دست هركس باب ذ‌الفقار نيست

روز(جنده) عشقری حاضر بود

‌گر به امر شه علمبردار نيست

 

 

 

عيش و طرب خوش است و يا درد و غم خوش است

حالا تو خود بسنج كدامين رقم خوش است

ازعشرت و طرب نشدم شاد در جهان

در نزد من حلاوت درد و الم خوش است

لطف و نوازش تو بود عام ماه من

بر ما چو مينمای خصوصی ستم خوش است

عشق مجاز راهنمای حقيقت است

گردی اگر بشوق بدور صنم خوش است

اسكندری و آيينه سازی كمال نيست

گر دل بدست آری زصد جام جم خوش است

روی صفحهء عشقری زيبا نكرده ئی

باشد اگر بدست تو دايم قلم خوش است

 

 

 قدت طوبی رخت ماه تمام است

بناگوشت سحر زلف تو شام است

برهمن زادهء كرده اسيرم

شده عمری كه وردم رام رام است

نظر بازان نمايند صيد خوبان

كه حلقه های چشم شان چو دام است

ندارم تاب وصل مهوشان را

مرا از دور با خوبان سلام است

بيار خويش ياران همجوارم

بجايش رفتنم از راه بام است

كدامين بی ادب چوشيده با شد

مربای لبانت بی قوام است

تمام مردم اين عصر گويند

كه صوفی عشقری شيرين كلام است

سوادش خالی از املا و انشاست

دريغا عشقری شخص عوام است

 

 

 

بادا هميشه رتبه ات ای دلربا بلند

كز وصف قامتت شده اشعار ما بلند

حسن اينقدر تغافل و ناز و ادا نداشت

عجز و نياز عشق نمودش هوا بلند

صد بار شد كه از سر خاكم گذشته ای

يكبار هم نكرده ای دست دعا بلند

از بس كه طاقت من بيچاره طاق شد

آخر ز دست جور تو كردم صدا بلند

بگذشتي از چمن بر شمشاد سرو گفت

كاين نو رسيده هست زما و شما بلند

ای نازنين مرا ز وصالت چه فايده

كی ميشود نگاه من از پشت پا بلند

ایدل ز رشك غير چه سوزی كه نزد يار

كردست قدر و منزلتش را خدا بلند

از آسمان گذشت به گوشت نميرسد

فرياد خويش رابكنم تا كجا بلند

امروز نيست اينكه دلم پايمال توست

دست تو هست بر سرم از ابتدا بلند

‌اين قصه بوی خون دهد ای عشقری خموش

هر جا مكن برای خدا اين صدا بلند

[ ۱۳۸٤/٢/٦ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ] [ panah ]
  • چند سطردرمورد زندگی صوفی عشقری

 

کوچه های افسانه ساز کابل که ليل و نهار زيادی را پشت سر گذرانده  با راه رو های تنگ ، با

خانه های بلند و ديوار های کمتر انداخته اش در سال 1271 خورشيدی  در خانهً تاجر پيشهً بنام شيرمحمد معروف به ( داده شير )  کودکی به دنيا آمد که نامش را غلام نبی گذاشتند و بعد ها به صوفی عشقری مشهور شد.

غلام نبی هنوز نخسنين سالهای کودکی را سپری نکرد که پدرش را از دست داد و بعد از مدت کمی برادرش دار فانی را وداع کرد و بعد از مدت اندک چنگالش از دامن مادر هم رها شد و به ياری دوستان نزديک در جاده زندگی قدم می نهاد.

باری غلام نبی که با عياران پرداخته و با آزاد منشی آميخته بود ، عاشق و دلباخته تصوف ميگردد و همه نقد زندگيش را بر سراين نسيه می نهد و بر همه داشته هايش پشت پا می زند. مدتی را در سرگردانی می گذراند و شب ها را در نور کمرنگ و بی رمق چراغ های تيلی به صبح می آورد و برای آموختن خط ، نوشتن و خواندن پنج سال تمام جهد می کند و در سال 1293 خورشيدی  غلام نبی نخستين شعرش را به تخلص عشقری سرود و اين شعر که سخت روان و موزون بود ، ارداهً او را در اين راه خطير استوار تر ساخت و بسياری از اشعارش در جرايد و روزنامه های آنزمان به چاپ رسيد و 70 سال تمام به شاعری پرداخت.

در سال 1335 شغل صحافی را برگزيد و با کتاب سروکار پيدا نمود وبعدا بزم های شاعرانه برپا می نمودند که هر روز دوستداران تازه ای برجمع علاقمندان خويش می افزود و بالاخره در 9 سرطان 1358 خورشيدی  صوفی غلام نبی عشقری به عمر هشتاد و هفت سالگی دار فانی را وداع کرد و در شهدای صالحين بخاک سپرده شد.

 

[ ۱۳۸٤/٢/۱ ] [ ٦:٤٢ ‎ق.ظ ] [ panah ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رونویسی اشعار صوفی عشقری
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب