اشعار صوفی عشقری
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

دو بيتی ها

 

رفيقی ميكنی گر با من زار

رفاقت را بود شرط های بسيار

چو در كار محبت پا نهادی

زكار و بار دنيا دست بردار

☼☼☼

 

دلت را از هوس ها كن نمازی

چو هستی طالب عشق مجازی

جدا نبود مجازی از حقيقت

بداری پاس درس پاكبازی

☼☼☼

 

قبای مشك و زعفر داره يارم

قد و بالای لاغر داره يارم

بصنف گلرخان شمشير برق است

مثال تيغ جوهردره يارم

☼☼☼

 

سری بامت برایی دلبر من

رخت بر من نمايی دلبر من

بدست خود دهی خيرات خود را

چو آيم بر گدایی دلبر من

☼☼☼

 

دلم را برده يی از من ببازی

خراب و خسته و زارش نسازی

نگارا تا توانی دل بدست آر

اگر داری اميد سر فرازی

☼☼☼

 

دلم از برق رويت در گرفته

مگر عشقت به حسنت سر گرفته

نميدانم تو ميدانی عزيزم

قدت راعشقری در بر گرفته

☼☼☼

 

الا دلبر لبت مثل عقيق است

نگاهت همره آهو رفيق است

نگردی همره اغيار ديگر

كه شخص لچك كوتا طريق است

☼☼☼

 

الا ای مه لقا يارم تو بودی

چراغ كلبهء تارم تو بودی

بغير از گريه كار ديگرم نيست

تسلی دلی زارم تو بودی

☼☼☼

 

ز بزم صحبت ما چون دلت گند

ترا من ميسپارم با خداوند

صحت باشی هميشه غم نبيني

لب لعلت بود دايم شكر خند

☼☼☼

 

بود اول اميدم با خداوند

دوم با تو بود ای جوهر قند

كه من را گاه گاهی ياد سازی

بهر جائيكه باشی ، باشی خرسند

☼☼☼

 

من از اين رفتنت پر داغ و دردم

بكن رحمی ببين با رنگ زردم

من از تو خواهش ديگر ندارم

دمی استاده شو دورت بگردم

☼☼☼

 

به تيغ ابرويت شد ريزه ريزه

دل من تا قيامت بر نخيزه

زدی زخم زبان بر سينه من

كه ظاهر قطرهء خونم نريزه

☼☼☼

 

كشم در اين ورق خط سياهی

كه ياد از من نمايی گاهگاهی

گدايی را اگر روزی برد نام

چه نقصان ميرسد با پادشاهی

☼☼☼

 

الا ای آهويی رم خوردهء من

نظر كن بر دل افسردهء من

بيا چابك بهر جايی كه هستی

فتاده بيكس و كو مردهء من

☼☼☼

 

رقيب از روز وصلت باغ باغ است

دلم ازدرد هجرت داغ داغ است

مپرس از عشقری احوال بسيار

كه آن مجنون صفت خشكه دماغ است

☼☼☼

 

خدا داناست بر حالم رفيق جان

چو تار كاكلت هستم پريشان

دلم با جعد مشكين تو بند است

اسيرم در ميان كافرستان

☼☼☼

 

زچشمم تا رخت مستور گشته

دلم از دوريت رنجور گشته

جراحت های بين سينهء من

ز ناخن غمت ناسور گشته

☼☼☼

 

مرا اول اسير كاكلت ساز

گرفتار رخ برگ گلت ساز

دمی بگذار سر بر سينهء من

مرا مست از نسيم سنبلت ساز

☼☼☼

 

روا دارد نيم هرگز بدی را

نگردان با خود اغيار گدی را

بيا پيشم كه خيراتت بسازم

تماما نوت های پنجصدی را

☼☼☼

 

سر مكتوب من عنوان ندارد

حديث عاشقی پايان ندارد

ز افلاطون ارسطو كرد پرسان

بگفتا عاشقی درمان ندارد

☼☼☼

 

نديده ديده ام قد رسايت

دلم را برده آواز و صدايت

گل رويت اگر بنمايی بر من

كنم جان و دل خودرا فدايت

☼☼☼

 

دو چشمم اشك ريزان است امروز

نگار از من گريزان است امروز

زبانم از بيان افتاده قاصر

چو برگ بيد لرزان استم امروز

☼☼☼

 

دل زارم پی خوبان گرفته

محبت با نكو رويان گرفته

خبر از مشكلات آن ندارد

بخود اين كار را آسان گرفته

☼☼☼

 

فدای قد و بالايت شوم يار

شهيد چشم شهلايت شوم يار

دگر در دل نماند آرزويت

اگر خاك سر راهت شوم يار

☼☼☼

 

ز احوالم خبر داری نداری

بسوی من نظر داری نداری

اگر از درد هجرانت بميرم

سر خاكم گذر داری نداری

☼☼☼

 

شوم قربان چشم نيم خوابت

 دل يك شهر گرديده كبابت

عجب حسن خدا دادی تو داری

كه افتاده بهر كوچه خرابت

☼☼☼

 

چه آيا بر دلت سنجيده باشی

بگو چيزی گر از من ديده باشی

دل من ميكفد از غصه و غم

كه از من بی سبب رنجيده باشی

☼☼☼

 

الا ای دلبر سبزينهء من

بنه رويت به روی سينهء من

مرا يك شب ز وصلت شاد گردان

بكش از دل غم ديرينهء من

☼☼☼

 

برفتار دل آويزت بميرم

به نخل قد نو خيزت بميرم

تبسم كرده هر سو ميخرامی

به لبها يی شكر خيزت بميرم

☼☼☼

 

ترا گفتم كه هستی از همه بيش

گذشتم از سر بيگانه و خويش

تو گرديدی بكام دشمنانم

ز كويت رفتم آخر با دل ريش

☼☼☼

الا ای دلربای دل فريبم

نكردی ياد با يكدانه سيبم

خطت را می نهم چون تاج بر سر

و يا مانند تعويزی به جيبم

☼☼☼

دو چشم من بگريان است امشب

دلم خيلی پريشان است امشب

ندانم باعث اش ايا چه باشد

دو دستم در گريبان است امشب

 

[ ۱۳۸٤/٤/٢٩ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ] [ panah ]

پنجشير

 

در دلم تمنايی كوهسار پنجشير است

آرزوی من سير لاله زار پنجشير است

 

چاره‌ء دگر نبود خاطر ملولم را

آنچه غم برد از دل آبشار پنجشير است

 

از هوا و آب آن روح تازه ميگردد

بهر دفع رنج و غم سبزه زار پنجشير است

 

آب روشن و صافش هر طرف بود جاری

نهر در سن كابل شرمسار پنجشير است

 

كبك ميپرد هرسو مستی داره دريا يش

جان من تماشا كن نوبهار پنجشير است

 

جانب لباس شان ننگریي به چشم كم

زانكه برزو و چكمن افتخار پنجشير است

 

‌از فلاخنش خوفی بايدت بدل باشد

جنگجويی پرورده در كنار پنجشير است

 

اين سخن عيان گردد در نبرد و جانبازی

درصف جوان مردان سر قطار پنجشير است

 

ابتداش دالان سنگ انتهای او خاواك

اينهمه ديارستان در شمار پنجشير است

 

همچو حيدری دارد شاعران بسياری

زاده های طبع شان افتخار پنجشير است

 

دل نبسته ديگر جا عشقری درين عالم

راست گر زمن پرسی بيقرار پنجشير است

 

[ ۱۳۸٤/٤/٢۸ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ] [ panah ]

ياد ايامی كه ديرو كعبه ام روی تو بود
سبحه و زنار من از ناز گيسوی تو بود

دست وبازوی ترا بدنام بيجاكرده اند
در حقيقت قاتل من تيغ ابروی تو بود

اين اثرهايی  كه در چشم نكويان ديده ام
نقش پای جلوهء رم كرده آهوی تو بود

آخر عمر از حقوقت گشتم آگه ای عزيز
سالها آبی كه ميخورديم از جوی تو بود

از چه رو قطع نظر كردی زمن ای آشنا
عشقری آخر شهيد چشم جادوی تو بود

  

نه همدمی كه دمی نام دوستان ببرد
نه قاصدی كه پيامی به دلستان ببرد

هزار بار به دور سرش طواف كنم
كسی كه نام تو يك بار بر زبان ببرد

تو خود بگو كه شرر خوی من چه خواهد كرد
ز عشق و عاشقی من اگر گمان ببرد

هزار پاره دل خود نموده ام بر يار
كه پاره پارهء آنرا پران پران ببرد

كسی كه ميكند انكار حسن و عشق مجاز
به حيرتم كه چسان پی به بی نشان ببرد

دميكه سوی وطن عشقری روان گردد
از اين ديار ندانم چه ارمغان ببرد


سراسر هوش و گوش من بود هرچند سوی تو
مگر از بيم رسوايی نميبينم به روی تو

گهی رامی گهی سركش گهی آبی گهی آتش
شوم قربانت ای مهوش ندانستم به خوی تو

تو در حسن و لطافت همچو غلمان جنانستی
كه بيرون مينمايد چون بلور آب ، از گلوی تو

اگر بد ميبری بر آستانت سر نميمانم
نميگردم دگر ای دلربا بر گرد كوی تو

‌الهی دلربای من سر‌افراز جهان باشی
هميشه از خدا خواهم وقار و آبروی تو

محال است اين زمان دل كندنم از زلف مشكينت
به سان عشقه پيچان پيچ خوردم مو به موی تو

غزلهايت سرپا مبهم و پيچيده ميباشد
ندانم عشقری آيا چه باشد آرزوی تو


نه نشاط و نه ماتمی دارم
نه برات و نه محرمی دارم

دل پر داغم اشك ميريزد
لاله زاری و شبنمی دارم

ژنده پوشم فتاده در گلخن
كم نبينی كه عالی دارم

حاصل زندگی دگر چه بود
جانكنيهاست تا دمی دارم

بی سبب روز و شب جگر خونم
غم ندارم مگر همی دارم

عشقری دور گردم از بر يار
رام اويم مگر رمی دارم


خون شدم رنگ حنای تو مرا ياد آمد
خاك گشتم كف پای تو مرا ياد آمد

چشم من بر غلط افتاد به يك برگ گلی
به خدا ناخن پای تو مرا ياد آمد

ميگذشتم ز چمن چشم من افتاد به سرو
قد بالاي رسای تو مرا ياد آمد

دی غزالی به بيابان مرا ديد رميد
ديدن رو به قفای تو مرا ياد آمد

آشنا شد نظرم بر سبد پر ز رواش
ساعد و ساق صفای تو مرا ياد آمد

عشقری گفت به من قصهء آهوروشان
آن پريروزه ادای تو مرا ياد آمد

[ ۱۳۸٤/٤/۱٦ ] [ ۸:٥٠ ‎ق.ظ ] [ panah ]

۳

دلكشا را چكنم ای شه خوبان بيتو
خارچشمم شده گلهای گلستان بيتو

گرتوباشی بمن همراه بدوزخ بروم
بخدا پا ننهم جانب رضوان بيتو

چكنم من كه بيايد اجل خانه خراب
كنده ام ورنه اين زندگی دندان بيتو

قصد كردم كه چنان سرسرزانوبنهم
نكشم سردگرازچاك گريبان بيتو

دلم ازخواندن قاسم به چه روشاد شود
زهره كف ميشوم ازخواندن قران بيتو

عشقری گرنرود جانب صحرا چكند
تابكی گريه نمايد سردكان بيتو

۲

نه در سفر كشدم دل، نه در وطن بيتو
يكی شده ست به من گلخن و چمن بيتو

نمانده صبر و قرارم  بيا  كه دل تنگم
ز غصه هر نفسی ميدرم يخن بيتو

نميشود دل من وا به اختلاط كسی
به سان گوله به گوشم خورد سخن بيتو

به پيش چشم من از ناز جلوه يی بنما
كه روح من به عذابست در بدن بيتو

اگر به وصل بسوزم زهی سعادت من
كه بی اثر بود اين ساز سوختن بيتو

بگو برای خدا عشقری چی چاره كند
نهاده بر سر بالين خود كفن بيتو

۳

بی اتاقم زير اين نيلی رواق
نی چپن دارم نه برزو نی تياق

جان من از خود ستايی در گذر
خجلت آرد آخر اين لاف و پتاق

زندگانی جهان هرسر غم است
جفت و طاق و جفت وطاق و جفت و طاق

ميشوی از دوستان آخر جدا
الفراق و الفراق و الفراق

يار را آخر لب بام آورد
اشپلاق و اشپلاق و اشپلاق

ای پری رو عاشق هستم گفتمت

بی مذاق و مذاق و بی مذاق

شب اگر جای روی جانا مرو
بی اراق و بی ‌اراق و بی اراق

هر طرف موتر سواران را نگر
طمتراق و طمتراق و طمتراق

حاصل اين بزكشی های جهان
سر ملاق و سر ملاق و سر ملاق

راحت جاويد دارد در بغل
اتفاق و اتفاق و اتفاق

تنبلان هرسوفتند از تنبلی
چارپلاق و چارپلاق و چارپلاق

گر همی خواهی كه گردی بيوقار
آشنا شو با رجب خان چتاق

اسپ گادی ناوكش از لاغريست
ميدود بيچاره با ضرب شلاق

زال دنيارا چه خوش گفت عشقری
يك طلاق و دو طلاق و سه طلاق

[ ۱۳۸٤/٤/۱٠ ] [ ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ] [ panah ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رونویسی اشعار صوفی عشقری
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب