اشعار صوفی عشقری
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

 

 

چه استغناست از بهر خدا با من تكلم كن

گره از چين پيشانی كشا قدری تبسم كن

 

نموده زهره ام را آب تمكين ادای تو

سخن بر لب مياور بر دهان خويش غم غم كن

 

ا‌گر با موج گردابی سری دارم  ز خود بگذر

بشوی از زنده گی دستت شنا در بين قلزم كن

 

ستمگر شعله پيكر دلبر بيداد گر آخر

به احوالم ترحم كن ترحم كن ترحم كن

 

 ----------

 

برايت می سپارم عكس خود را دلشكار من

كه بعد از مردنم باشد  به نزدت يادگار من

 

اگر می سوزی تابوتم اگر در خاك  بسپاری

بغير از تو كس ديگر ندارد اختيار من

 

مرا گفتی كه روز و شب خيالت در نظر دارم

چو منظور تو ام صد چرخ باشد افتخار من

 

اگر صد سال باشم زنده از تو رخ نمی گردم

بغير از باختن بردن ندارد اين قمار من

 

دلی دارم كه از محرومی دارد چشم اميدی

سر راه تو می سوزد چراغ انتظار من

 

بياد سرمهء چشمی چنان در غرق سودايم

كه صد خمخانهء می نشكند امشب خمار من

 

بعلم ظاهر و باطن چراغ افرخته با من

بيامرزد خدا استاد و پير پخته كار من

 

(نثاريی) اين غزل را عشقری ديشب رقم كرده

ببخشايی اگر باشد خطايی در شمار من

 

--------- 

 

منظور داغ كيست دل بيقرار من

حيرت  زده است ديدهء پر انتظار من

 

ضرب كدام حربهء ابرو رسيده است

در خاك و خون كشيده تن بيقرار من

 

مصروف درد و داغ كدامين سهی قد است

ياد كی شعله ريخته بر جسم زار من

 

از اين غزل حروف سر مصرع  جمع ساز

عقلت اگر رسآست بيابی شمار من

 

اميدوار لطف تو ام تا دم حيات

نام تو هست فاتحه خوان مزار من

 

 -------------

 

الا جان من و جانانهء من

نباشد بي غمت غمخانهء من

 

الهی تا ابد لبريز بادا

ز عشقت ساغر و پيمانهء من

 

دل من روی بيدردی نبيند

حديث عشق باد افسانهء من

 

ز من تا آن صنم شد رنجه خاطر

شكست افتاده در بتخانهء من

 

دوی اول به نرد عشقبازی

گرو شد خانهء بارانهء من

 

نميايد ز چشمم اشك رنگين

بشد گم عشقری دردانهء من

 

 

 

 

 

[ ۱۳۸٤/٧/۱ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ panah ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رونویسی اشعار صوفی عشقری
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب