اشعار صوفی عشقری
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

عمری خيال بستم يار آشنائيت را

آخر به خاك بردم داغ جدائيت را

در خاك راه كردم دل پايمال نازت

ای بيوفا ندانی قدر فدائيت را

بردی دل از بر من پامال ناز كردی

ای دلربا بنازم اين دلربائيت را

كاكل ربوده ايمان چشم تو جان و دل را

ديگر چه آرم آخر من رو نمائيت را

خوش آنشبی كه جانا در خواب ناز باشی

بر چشم خود بمالم پای حنائيت را

داغ شب حنايت ناسور گشته در دل

زانرو كه من نديدم ايام شاهيت را

شمشاد قامتان را بسيار سير كردم

در سرو هم نديدم جانا  رسائيت را

ای شاه خوبرويان حاكم شدی مبارك

شكر خدا كه ديدم فرمانروائيت را

ای رشك ماه كنعان بودی اسير زندان

شكر خدا كه ديدم روز و رهائيت را

بيخانمان نمودی بيچاره عشقری را

ديديم ای جفا جو خيلی كمائيت را

[ ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ ] [ ۸:٤٠ ‎ب.ظ ] [ panah ]

در طريق عشق خام افتاده ام
در دهان خاص و عام افتاده ام
در قطار شاعران عصر خويش
هرزه سنج و بی لگام افتاده ام
تار پيدا كرده ام با كاكلی
چند روزی شد بدام افتاده ام
بينوای تلخ كرد اوقات من
در غم اين صبح و شام افتاده ام
نفس من از بس هلاك خوردنست
چون مگس بين طعام افتاده ام
ای برهمن زاده دستم را بگير
بگذر از كين رام رام افتاده ام
پيريم از ميكده خارج نمود
بی نصيب از دور جام افتاده ام
پاس كردم گرچه درس عآشقی
با تمامی ناتمام افتاده ام
بين خاك و خون سرای راه كسی
كشتهء بی انتقام افتاده ام
بر سرم كردند خوبان بزكشی
من بچنگ هركدام افتاده ام
تيغ جوهر دارم اما عشقری
زير گردون در نيام افتاده ام

[ ۱۳۸٥/۱٠/٦ ] [ ٩:٤۸ ‎ق.ظ ] [ panah ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رونویسی اشعار صوفی عشقری
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب