اشعار صوفی عشقری
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

ای شعله خوی سنگدل پر غرور من
رحمی بكن بحال دل ناصبور من

آنساعتی كه رفته ای از بزم عشرتم
خاك غم است بر سر سازو سرور من

عمرم گذشت شيوهء ياری نديده ام
آيا كه چيست نزد نكويان قصور من

واقف نيم چه جامه برايم بريده اند
آيا چه رفته است به يوم النشور من

ای صدر كائنات چراغ دلم تويی
از پرتو جمال شما هست نور من

از جلوهء رخ تو چرا سوخت پيكرم 
ايدلربا اگر تو نه ای شمع طور من

بدنام نام يار شدم عشقری بس است
ديگر به لب ميار تو اسم غفور من

[ ۱۳۸٥/٧/٢٠ ] [ ٧:٥٠ ‎ق.ظ ] [ panah ]

غروب جان عزيز با سپاس  از شما    اين هم كوتاه غزل صوفی صاحب اميدوارم دوستانی كی  صورت كامل اين غزل را دارند به  كمك مان برسند  .

 

دنياست و خوب ودنيا ليكن وفا ندارد
دارد چو بيوفايی يك آشنا ندارد

هرچيز و در شكستن آواز ميبرارد
 اما شكست دلها هرگز صدا ندارد

اين حرف  را به تكرار از هر كسی شنيدم
ظالم به روی دنيا  ترس از خدا ندارد

افتاده‌ عشقری را بالای  خاك ديدم
گفتم به اين غريبی يك بوريا ندارد

[ ۱۳۸٥/٧/۱۸ ] [ ٧:٠۳ ‎ق.ظ ] [ panah ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رونویسی اشعار صوفی عشقری
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب