اشعار صوفی عشقری
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

بساز بامن درين خرابه كه قصر و باغ دگر ندارم
بچای تلخم بكن قناعت كه من غريبم شكر ندارم

به تيره روزی گذشت عمرم ز بسكه شخص سياه بختم
شب است دايم به پيش چشم مگر بدنيا سحر ندارم

مراست در دل همين تمنا كه دور دور قدت بگردم
دريغ و دردا كه در هوای بلند ناز تو پر ندارم

ز آرزو ها بگشته ام پاك گل تمنا تكيده بر خاك
درين حديقه چو نخل خشكی اميد برگ و ثمر ندارم

بمكر و حيله بناز و عشوه عروس دنيا بسويم آمد
بگفتمش زود بگذر از من كه من فقيرم كمر ندارم

((خدای را از دلم نداند كه لخت و لخت جگر برامد
كجاست دلبر به مرگم آيد كه آرزوی دگر ندارم))

[ ۱۳۸٥/۸/۸ ] [ ٧:۱٩ ‎ق.ظ ] [ panah ]

ز بازار محبت غم خريدم
خريدم غم وليكن كم خريدم

همين داغی كه حالا بر دل ماست
ندانم از كدام عالم خريدم

عسل ميجستم ‌از بازار هستی
عدم رخ داد جايش سم خريدم

ز عشق و عاشقی آگه نبودم
غم و درد ترا مبهم خريدم

نبودم واقف از آيينهء دل
كه از جمشيد جام جم خريدم

برای زخم ناسور دل خويش
ز مژگان كسی مرهم خريدم

محبت عشقری راحت ندارد
ز مجبوری متاع غم خريدم

[ ۱۳۸٥/۸/۸ ] [ ٧:٠٠ ‎ق.ظ ] [ panah ]

ای ساربان ای ساربان، من همرهت همراستم
هرسو كه ميباشی روان،من همرهت همراستم

زاد سفر دارم بخود من بار دوشت نيستم
ترسم بود از سارقان،من همرهت همراستم

در بار بندی های تو شانه دهم از جان و دل
از من ترا نبود زيان،من همرهت همراستم

بيدرد و افسرده  نيم ، دارم بدل جوش و خروش
بق بق زنم چون اشتران، من همرهت همراستم

دزدان اگر گيرند عنان، من ميزنم همراه شان
دارم بخود تيغ و سنان، من همرهت همراستم

من شخص صاحب جرئتم ، بی دست و بی پا نيستم
باشم جوان پهلوان، من همرهت همراستم

با امر و با فرمان تو با كاروان خدمت كنم
نگريزم از بار گران، من همرهت همراستم

بر هر طرف گردی روان، سالاری درين كاروان
باشی چه مرد قهرمان، من همرهت همراستم

يارش ز روی دلبری ، با ناز گفت ای عشقری
امروز سير بوستان، من همرهت همراستم

[ ۱۳۸٥/۸/۸ ] [ ٦:٥۳ ‎ق.ظ ] [ panah ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رونویسی اشعار صوفی عشقری
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب