اشعار صوفی عشقری
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

بغير از آستانت جا ندارم
بدنيا منزل و ماوا ندارم

بغير از آبشار ديدء خويش
تماشای دگر دريا ندارم

خموشم كرده چشم سرمه سايی
فغان و شور واويلا ندارم

بجيب كنده ام چشمت ندوزی
كه من سيم و زر دنيا ندارم

بدوش افگنده ام كهنه گليمی
چو زاهد بقچهء كالا ندارم

مكن ای باغبان تعريف سروت
هوای آن قد بالا ندارم

بت من سيم و زر از من نخواهی
غريبم دولت دنيا ندارم

 

زليخا وار ديشب قصهء نيخانه ميگفتم
بپاس خاطر يوسف وشی افسانه ميگفتم

زكيف گردش خمار آلود او ديشب
حديث عشرت انگيز می وميخانه ميگفتم‌

نرجد خاطرت ای آشنا كز بيم رسوايی
ترا در پيش روی مردمان بيگانه ميگفتم

نمی گرديد دور اين چراغان جهان ديگر
اگر وصف گل روی تو با پروانه ميگفتم

بزلف يار شايد قصه ميكر داز زبان من
پريشانی حال خود اگر با شانه ميگفتم

ز گردشهای چرخ اكنون عزيزی رفت از يادم
كه ذكرش عمرها با سبحهء صد دانه مگفتم

دو روزی در سرای دل ز روي عاريت بودند
بتان را از گمان خويش صاحب خانه ميگفتم

[ ۱۳۸٤/۱/٢٩ ] [ ٧:٥٢ ‎ق.ظ ] [ panah ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رونویسی اشعار صوفی عشقری
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب