اشعار صوفی عشقری
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

لايق وصلي نگرديدم به هجران ساختم
خنده نامد بر لبم با چشم گريان ساختم


صيد دام الفت شان گشته بودم بی طمع
بر جفا و جور و بيداد نكويان ساختم

ای مه دير آشنا روزی بخوان ‌اشعار من
خون دل خورده به اوصاف تو ديوان ساختم

همچو تيغون از غم و سودای عشق گلرخي
سالها در گلخنی سر در گريبان ساختم

چون سويدا بد گمانی از دل دلبر نرفت
گرچه پيراهن بخود از پوش قران ساختم

سالها بيوعده در راهش نشستم منتظر
پرده های چشم پا ‌انداز جانان ساختم

عشقری از خوان دونان جهان تير آمدم
در اتاق بينوايی با لب نان ساختم

ضرب تيغ

 

من ضرب تيغ ابروی نازت شمرده ام
از صد هزار زخم يكی كم نخورده ام

نی خون به ديده دارم و نی آه در جگر
از بس به درد هجر تو دلرا فشرده ام

هر نازو هر ادا به سرم ميكنی بكن
دل را بدست جور و جفايت سپرده ام

روزی بيا برای تلافی بخاك من
آخر برای نازو ادای تو مرده ام

بر من حرارت تب و تاب جنون نماند
شد سالها كز آتش هجرت فسرده ام

جانا چرا به شخص دگر ناز ميكنی
من زنده ام هنوز بكابل نمرده ام

گر رفت عشقري ز درد بد گمان مشو
دل زير پای تست دگر جا نبرده ام

[ ۱۳۸٤/۱/٢٩ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ] [ panah ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رونویسی اشعار صوفی عشقری
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب