اشعار صوفی عشقری
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

جان بلب آمده و نيست بسر هيچكسم
ميبرايد نفسم زود بيا ای نفسم

می نمای زچه رو بهر چه آزاد مرا
ريخت بال و پر پرواز ميان قفسم

همچو پروانه بگرد سر دلبر گشتم
ليك از ناز نپرداخت بقدر مگسم

سازو آواز خرابات جهان يادم رفت
تا كه بر گوش ز دل آمده بانگ جرسم

ای حريفان خرابات بدادم برسيد
نفس بد كيش كشيد ‌است بسوی هوسم

پايگاه دو جهان را بدمی طی ميكرد
گر زبخت سيه جو گير نميشد فرسم

دست و پائی بزن ای عشقری كوشش بنما
كه در آتشكدهء عشق رسد خار و خسم

دلك ژنده

سينهء كنده كندهء دارم
دلك ژنده ژندهء دارم

همچو ديوانگان بحال خويش
سر خود خنده خندهء دارم

اينقدر همرهم رقيب مپيچ
كه گريبان كندهء دارم

سر خود ميزنم بطولهء پا
چه عجب توپ دندهء دارم

نفس مارا نحيف و زار مبين
عنكبود گزندهء دارم

تو نگوی دكان من خاليست
يك دروش و برندهء دارم

دوش ميگفت يار مينازيد
عشقری وار بندهء دارم

 

[ ۱۳۸٤/۱/٢٩ ] [ ٩:٥٩ ‎ق.ظ ] [ panah ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رونویسی اشعار صوفی عشقری
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب