اشعار صوفی عشقری
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

 

بوصل يار

 

بوصل يار اگر در ميگرفتم

كنون باج از سمندر ميگرفتم

 

مگر منهم بجائی ميرسيدم

زبال عشق اگرپر ميگرفتم

 

ا‌گر مكتوب شوقم گم نميشد

جوابش از كبوتر ميگرفتم

 

بياد چشم مخمور تو عمری

زهر ميخانه ساغر ميگرفتم

 

مرا با شاه مردان می رسانيد

اگر دامان قمبر ميگرفتم

 

مرا يكدم غم عشق تو نگذاشت

كه كاروبار ديگر ميگرفتم

 

دل خود دود ميكردم چو اسپند

بدورت گشته مجمر ميگرفتم

 

اگر با عشقری می كرد ياری

ز نخل عمر خود بر ميگرفتم

 

نصيب من نميشد سرخ روی

ز تيغ يار اگر سر ميگرفتم

 

 

نوازش كن بوصلت

 

نوازش كن بوصلت يا بكش با خنجر تيزم

كه از درد فراقت خون بی ننگی نميريزم

 

ترحم كن به احوال خرا بم ورنه در محشر

دل آغشته در خون را به دامان تو آويزم

 

ستم كن بر سرم جانا ز دستت هر چه ميايد

كه تا خونم نريزانی ز ميدان تو نگريزم

 

وطندار توا‌م ايدلربا بيگانه خوی من

تو نشماری ز ملك روس از اقليم انگريزم

 

بهر رنگی كه ميداني بخود اميد وارم كن

زنوميدي بسر خاكستر غم تابكی ريزم

 

مبادا در كف پای نگارينت خلد خاری

به غربال نگه گرد سر راه تو مي بيزم

 

مرا با نوش و نعمت های دنيا دسترس نبود

شده عمری كه درعين صحت ازهرچه پرهيزم

 

گرفتم عشقری در اين غزل فيض نمايانش

زجان و دل مريد زر خريد شمس تبريزم

 

 

 

شكر بی اندازه

 

 

شكر بی اندازه گويم كردگار خويش را

بعد عمری ديده ام امروز يار خويش را

 

در دم آخر سر بالينم آمد يار من

يافتم يكباره مزد انتظار خويش را

 

گرنميايد عزيزم از سفر سال د‌گر

ميرسانيدم به دامانش غبار خوش را

 

دلبر من در دل من رفت و آمد ميكند

 خالی ازاغيار كردم تا كنار خويش را

 

يار را كندم به صد نيرنگ از چنگ رقيب

عاقبت از خويش كردم گلعزار خويش را

 

 

چشم مستت

 

چشم مستت گر ببيند چهرهء زرد مرا

لعل شرينت نمايد چارهء درد مرا

 

پيكر خود خاك راهت ساختم آخر چرا

می تكانی دايم از دامان خود گرد مرا

 

خاطر شادش مباد از مرگ من غمگين شود

بيخبر مانيد ياران ناز پرورد مرا

 

من ز جنس درد و غم بار تجارت بسته ام

جز زيان سودی نباشد برد و آورد مرا

 

ای رقيب خاين از دست تو گشتم داغ داغ

ساختی آشفته آخر دستهء ورد مرا

 

سالها شد سر نكرده پيش در ويرانه ام

هيچ رحمی نيست خورشيد جهان گرد مرا

 

در حيات خود از او هرگز نديدم بهره يی

دور سازيد از مزارم يار نامرد مرا

 

بيا

 

بی گفتگو به كلبه ام ای آشنا بيا

بيگانه نيستی كه بگويم بيا بيا

 

در زندگی نيامدی روزی به پرسشم

مردم كنون به فاتحه بهر خدا بيا

 

يكمو زيان به شوكت حسن نميرسد

)سوی من شكسته دل بينوا بيا(

 

گر از پدر اجازه نداری بجای من

پيشش بهانه كن ز ره سينما بيا

 

در جای غير چند روی سوختم مرو

امشب بسوی عشقری بينوا بيا

 

من نمی گويم

 

من نمی گويم چنين كن يا چنان كار مرا

مهربان گردان الهی اندكی يار مرا

 

كافر عشق برهمن زادهء گرديده ام

از سر زلف بتان سازيد زنار مرا

 

بهر قتلم حاجت ابروی شمشير تو نيست

يك نگاه دلفريبت ميكند كار مرا

 

بيوقارم پيش چشم ازخودوبيگانه ساخت

بر زمين زد عاقبت آنشوخ دستار مرا

 

از يمن  تا حال ميگيرد لب لعلش  خراج

گرچه خط بگرفته دور روی دلدار مرا

 

قاتل من در دم كشتن چه خوش گفت  عشقری

در قيامت باز خواهی ديد  ديدار مرا

 

 

[ ۱۳۸٤/۱/٢٩ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ] [ panah ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رونویسی اشعار صوفی عشقری
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب