اشعار صوفی عشقری
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

بي نكو روی

 

بي نكو روی گلستان خوش نميا‌يد مرا

جنت بی حور و غلمان خوش نميايد مرا

 

شعله رخساری چو امشب نيستی در خاك ريز

می كشی بی ماه تابان خوش نميايد مرا

 

سر كه بيسودا بود تاج شهی درد سر است

عشرت بی چشم گريان خوش نميايد مرا

 

گريهء وقت سحر بسيار منظور منست

نالهء شام غريبان خوش نميايد مرا

 

همرهء يوسف وشی در بين زندان خوشتر است

دلكشی بی ماه تابان خوش نميايد مرا

 

از نكويان كاكل مرغوله ميفارد به من

زلف قمچين و پريشان خوش نميايد مرا

 

شيوهء تلخ كريمان نيست بار خاطرم

لطف و احسان خسيسان خوش نميايد مرا

 

همرهء  هر بی سر وپا هرزه گردی بدنماست

وضع بيجای نكويان خوش نميايد مرا

 

گرمی گرمابه آن كيك و خسك بهتر بود

سردی و برف زمستان خوش نميايد مرا

 

بگذراز اين گرمجوشيهای مردم عشقری

صحبت اين بيوفايان خوش نميايد مرا

 

ای جامه خاراي بيا

 

از چه خار از ما خوری ای جامه خاراي بيا

جاي  ما هم يك شبی ايشوخ هر جايی بيا

 

سر فگندم پيش پايت ای بت طناز من

گر به زور و زر نيايی با دل آسای بيا

 

لايق بزم حنايت گر نبودم شاه من

كاش ميگفتی مرا در خيل سر پايی بيا

 

كم نگردد يكسر مويی ز شان و شوكتت

بر سر مجنون خود با فر ليلايی بيا

 

ميروی هر جا نگارا با لباس رنگ رنگ

سوی ما هم ايجوان طرز اروپای بيا

 

جان خود را عشقری كی از تو ميدارد دريغ

اي جفا جوی ستمگر هر چه ميخواهی بيا

 

 

عين جنگ

 

چشم مستت به عين جنگ مرا

زده با گولهء تفنگ مرا

 

دردتان را نبينم ای خوبان

كرده داغ شما قشنگ مرا

 

اين مسلمان پسر اگر نخرد

بفرؤشيد در فرنگ مرا

 

در هوای وصال يار بسوخت

آتش عشق چون پتنگ مرا

 

برهمن زادهء مرا كشته

شستشو كن به آب گنگ مرا

 

تا شرابيی چشم يار شدم

نكند نشه چرس و بنگ مرا

 

هيچ يادی از آن دهن نكنم

گر نسازد هوس به تنگ مرا

 

كهنه قبری بديدم و گفتم

ميخورد آخر نهنگ مرا

 

يار گفت عشقری هميشه بپز

مزه داد است اين لونگ مرا

 

كباب كردی

 

كباب كردی و بريان نمودی جان مرا

بسوختی به ستم جسم ناتوان مرا

 

چو تحفه بر سر ميزت گذاشتم دل خود

بروی من زدی از ناز ارمغان مرا

 

چرا بنزد تو خام است اعتبار من

گرفته ای چو بصد رنگ امتحان من

 

گذشت عمرو نيامد بخانه ام روزی

ز ذره پروری نشكست يار نان مرا

 

بباغ ناله كنان بلبلی بگل ميگفت

كه سوختی تو پر و بال و آشيان مرا

 

عزيز من ز پريشانيم چه ميپرسی

كه سيل حادثه برد است كاروان مرا

 

بيار عشقری ناليده اين سخن ميگفت

زپا فگند غمت جان پهلوان مرا

 

كو شراب

 

كو شراب كهنی تا برد از هوش مرا

كه كشندم ز در ميكده بر دوش مرا

 

يوسف من سر بازار چه گفتی به رقيب

از خدا ترس بهر كوچهء مفروش مرا

 

گله مند از دگری نيستم ای آفت جان

تو نمودی بخدا بی سرو سر پوش مرا

 

داغ بر داغ نهادی و شكايت نكنم

شاد از آنم كه غمت ساخته گلپوش مرا

 

بعد از اين عشقری از من مطلب بيت و غزل

ديدنيهای جهان ساخته خاموش مرا

 

 

[ ۱۳۸٤/۱/۳٠ ] [ ۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ panah ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رونویسی اشعار صوفی عشقری
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب