اشعار صوفی عشقری
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

 

خامی عشق

 

ز خامی عشق ناميدم هوس را

ز نادانی هما گفتم مگس را

 

زنفس خود نمی بينی گزندی

اگر بندی به پوز سگ مرس را

 

خوش آنانيكه زين زندان برستند

پريدند و شكستند اين قفس را

 

بخانمان دنيا دل نبندی

نبرده هيچكس با خود چگس را

 

بعمر خود نخواند ه درس پشتو

چه ميداند حساب پنذه لس را

 

نگهدار عشقری را در حريمت

قدوم نيك ميباشد فرس را

 

صرف كردم عمر

 

صرف كردم عمر خود در غزل سرائيها

سالها كشيدم من رنج بينوائيها

 

روز پيش چشم  من پر غبار گرديده

در سراغ مه رويان باختم صفائيها

 

وقت ناتوانيها هوش بر سرم آمد

در دلم فتاد اكنون شوق پارسائيها

 

از رفاقت و ياری لافها زدم بيجا

پوره نامد از دستم پاس آشنائيها

 

پا زموزه بيرون كن پيروی مجنون كن

عالم دگر باشد در برهنه پائيها

 

روزی يار با من گفت سود نيست در وصلم

بهره مند ميگردی، ساز با جدائيها

 

ميكند نكورويان هر يكی بدور خويش

از غرور حسن خود دعوی خدائيها

 

در پی نكورويان عشقری چه ميگردی

نقد جان تو خواهند بهر رونمائيها

 

ببخشا

 

مرا با خاطر رويت ببخشا

مرا با قد دلجويت ببخشا

 

به نزدت هر قدر باشم سيه كار

بپاس حلقهء مويت ببخشا

 

سراسر در حضورت مجرم استم

به عشاق سر كويت ببخشا

 

اگر من كافر عشق تو گشتم

مرا با خال هندويت ببخشا

 

بهر صورت چو نزدت ميكشی ام

ز خيرات دو ابرويت ببخشا

 

به پيشت راز دل بسيار گفتم

به لب های سخن گويت  ببخشا

 

گرفتم دامنت را رنجه گشتی

بجسم و جان خوشبويت ببخشا

 

اگر بی امر تو ميخانه رفتم

مرا با چشم جادويت ببخشا

 

عدالت بين طاق ابروی توست

به شاهين ترازويت ببخشا

 

گرفتم گر بسر تخت حنايت

بساز محفل تويت ببخشا

 

به آتش پرچهء خود عشقری گفت

مرا با گرمی خويت ببخشا

 

در دبستان

 

در دبستان بهر تحصيليم ما

روز ها در قال و در قيليم ما

 

چرس و افيون چارهء  ما كی، كند

مست و سرشار برنديليم ما

 

گر ملخ شبخون زند بر كشت ما

بهر دفع آن ابابيليم ما

 

نيم جو مردي نداريم  ای دريغ

كاكهء پيزار و منديليم ما

 

اين بلند پروازی ما ساده گيست

پشهء پيشانی فيليم ما

 

معنی آن بيت ابرو حل نشد

سالها در فكر تحليليم ما

 

گفت يك ديوانهء گلخن نشين

بر بنا گوش كسی نيليم ما

 

بيخبر باشيم از اعمال خويش

در غم آبيل و قابيليم ما

 

پيچ و تاب

 

ای ز خيال عارضت تار نظر به پيچ و تاب

وی ز حديث كاكلت سنبل تر به پيچ و تاب

 

موی سياهت ای صنم وه چه عجب فتاده است

حلقه به حلقه خم به خم تا به كمر به پيچ و تاب

 

توشك مخملی تو برق زند به ديده ام

زير سر تو نازنين بالش پر به پيچ و تاب

 

از فلك چهارمين مشتری تو گشته اند

دور تو چرخ ميخورد شمس و قمر پيچ وتاب

 

پهلوی غير كم نشين ای بت من كه از حسد

ميچكد از دو چشم من خون جگر به پيچ وتاب

 

شمع صفت تمام شب سوز و گداز داشتم

دود برآمد از دلم وقت سحر به پيچ وتاب

 

طوق طلا و نقره را آن صنم از غرور حسن

كرده حمايل گلو شيروشكر به پيچ وتاب

 

مارصفت كمند زلف از دو طرف خميده است

كلچه زده بدور آن رنگ دگر به پيچ وتاب

 

عين خرام سيده رو قولك و گردنك مزن

هر سو كه ميروی مرو جان پدر به پيچ وتاب

 

درد و قم بتان بدل بسكه فتاده عشقری

 سربسر است لا بلا همچو فنر به پيچ وتاب

 

[ ۱۳۸٤/٢/۱ ] [ ٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ panah ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رونویسی اشعار صوفی عشقری
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب