اشعار صوفی عشقری
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

داری خبر

 

 

داری خبر كه از دل و جان ميپرستمت

مانند بت پرست بتان ميپرستمت

دنيا و دين من همه برباد داده ئی

باشی اگر چه دشمن جان ميپرستمت

گاهی بديده جلوه گری گاه بر دلم

يعنی كه آشكار و نهان ميپرستمت

آنيكه با تو است به حور بهشت نيست

جانا به پاس خاطر آن ميپرستمت

من ديده و شنيده به ياد تو‌ام مدام

با چشم و گو ش و كام زبان ميپرستمت

هر چند اين زمان به صف شيخ فانی ام

دارم به كف چو رطل گران ميپرستمت

شد سالها كه دامن نازت گرفته ام

باور بكن چو روح و روان ميپرستمت

جای پرستش تو مشخص نكرده‌ام 

 در كعبه و به دير مغان ميپرستمت

آبادی و خرابی سد راه عشق نيست

  برهم خورد زمين و زمان ميپرستمت

ميگفت دوش باصنم خويش عشقری

تا بر من است تاب و توان مپرستمت

 

 

دلم از شيوه های يار تنگ است

        حق ونا حق به همرايم به جنگ است

بكوي خود مرا هردم ببيند 

     بلب دشنام و در كف پاره سنگ است

بهمراه رقيبان جان و قربان

  بمن هر لحظه با تير و تفنگ است

سرم بسيار از دستش كفيده 

    مزاجش را ندانستم چه رنگ است

به صنف مهوشان همتا ندارد 

  به قامت شاخ شمشاد قشنگ است

ملامت نيست زاهد نزد رندان 

كه پا بندی او با نام و ننگ است

     بكوچه باغ دلدارش نگردی

كه خفته حيدری مثل پلنگ است

گذراز عشقری با وی مياميز

كه دريا نوش مانند نهنگ است

 

 

در جهان گشتم گل بيخار نيست

هر كجا ياريست بی اغيار نيست

بهر مجنون استراحت تهمت است

در بيابان سايه ديوار نيست

آدمی با عقل و دانش آدم است

شخصيت با جامه و دستار نيست

شش جهت پر باشد از صنع خدا

ديدهء ما قابل ديدار نيست

بازوی حيدر بيايد در مصاف

دست هركس باب ذ‌الفقار نيست

روز(جنده) عشقری حاضر بود

‌گر به امر شه علمبردار نيست

 

 

 

عيش و طرب خوش است و يا درد و غم خوش است

حالا تو خود بسنج كدامين رقم خوش است

ازعشرت و طرب نشدم شاد در جهان

در نزد من حلاوت درد و الم خوش است

لطف و نوازش تو بود عام ماه من

بر ما چو مينمای خصوصی ستم خوش است

عشق مجاز راهنمای حقيقت است

گردی اگر بشوق بدور صنم خوش است

اسكندری و آيينه سازی كمال نيست

گر دل بدست آری زصد جام جم خوش است

روی صفحهء عشقری زيبا نكرده ئی

باشد اگر بدست تو دايم قلم خوش است

 

 

 قدت طوبی رخت ماه تمام است

بناگوشت سحر زلف تو شام است

برهمن زادهء كرده اسيرم

شده عمری كه وردم رام رام است

نظر بازان نمايند صيد خوبان

كه حلقه های چشم شان چو دام است

ندارم تاب وصل مهوشان را

مرا از دور با خوبان سلام است

بيار خويش ياران همجوارم

بجايش رفتنم از راه بام است

كدامين بی ادب چوشيده با شد

مربای لبانت بی قوام است

تمام مردم اين عصر گويند

كه صوفی عشقری شيرين كلام است

سوادش خالی از املا و انشاست

دريغا عشقری شخص عوام است

 

 

 

بادا هميشه رتبه ات ای دلربا بلند

كز وصف قامتت شده اشعار ما بلند

حسن اينقدر تغافل و ناز و ادا نداشت

عجز و نياز عشق نمودش هوا بلند

صد بار شد كه از سر خاكم گذشته ای

يكبار هم نكرده ای دست دعا بلند

از بس كه طاقت من بيچاره طاق شد

آخر ز دست جور تو كردم صدا بلند

بگذشتي از چمن بر شمشاد سرو گفت

كاين نو رسيده هست زما و شما بلند

ای نازنين مرا ز وصالت چه فايده

كی ميشود نگاه من از پشت پا بلند

ایدل ز رشك غير چه سوزی كه نزد يار

كردست قدر و منزلتش را خدا بلند

از آسمان گذشت به گوشت نميرسد

فرياد خويش رابكنم تا كجا بلند

امروز نيست اينكه دلم پايمال توست

دست تو هست بر سرم از ابتدا بلند

‌اين قصه بوی خون دهد ای عشقری خموش

هر جا مكن برای خدا اين صدا بلند

[ ۱۳۸٤/٢/٦ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ] [ panah ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رونویسی اشعار صوفی عشقری
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب