اشعار صوفی عشقری
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

بی تو

 

نه درسفركشدم نه دروطن بی تو

يك شداست بمن گلخن وچمن بی تو

 

نمانده صبروقرارم بيا كه دلتنگم

زغصه هرنفسی ميدرم يخن بی تو

 

نميشود دل من وا باختلاط كسی

مثال گوله بگوشم خورد سخن بی تو

 

به پيش چشم من ازناز جلوه يی بنما

كه روح من به عذ ابست دويدن بی تو

 

دگرعلاج ندارم مگركه كامدی ای

كه امد ست سرم قصه (مدن) بی تو

 

اگربوصل تو سوزم زهی سعادت من

كه بی اثربود اين سازسوختن بی تو

 

بگو برای خدا عشقری چه چاره كند

نهاده برسربالين خود كفن بی تو

 

 

چشم تو

 

ای صد هزارميكده مدهوش چشم تو

خمخانه ها شد است قدح نوش چشم تو

 

كونين را به نيم نگه مست كرده يی

آيا چه ميكده است درآغوش چشم تو

 

تا روزرستخيز نيايد به حال خويش

ازهوش رفته مي  سرجوش چشم تو

 

با پسته دهان توسازند خستگان

مژگان خواب گرشده روپوش چشم تو

 

بهرشكارتا كه به صحرا برامدی

گرديده آهوان همه مدهوش چشم تو

 

گفتست ابروی تو مگرحرف قتل من

ديروزبا كنايه درگوش چشم توی

 

داغ تغافل تو چراغان نموده است

يعنی كه عشقری شده گلپوش چشم تو

 

[ ۱۳۸٤/٢/۱٢ ] [ ٩:۱٢ ‎ق.ظ ] [ panah ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رونویسی اشعار صوفی عشقری
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب