اشعار صوفی عشقری
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

 

تو رفتی

 

تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت

دلم در سينه جان از پيكرم رفت

 

حد و اندازه اش  را  من  ندانم

چه مقدار اشك از چشم ترم رفت

 

چو آمد غم سر غم از فراقت

می عيش و طرب از ساغرم رفت

 

زمين در چشم من شد تيره و تار

تو پنداری بگردون اخترم رفت

 

چو ديدم منزلت را بيتو گفتم

صدف خالی بماند و گوهرم رفت

 

ز بس بودم بياد تو شب و روز

زدل ايراد و ورد ديگرم رفت

 

ز پرواز عشقری افتادم آخر

چو تاب و طاقت بال و پرم رفت

 

 

 

نه همدمی كه دمی نام دوستان ببرد

نه قاصدی كه پيامی بدلستان ببرد

 

هزار بر به گرد سرش طواف كنم

كسی كه نام تو يكبار برزبان ببرد

 

تو خود بگو كه شرر خوی من چه خواهد كرد

ز عشق و عاشقی من اگر گمان ببرد

 

هزار پاره دل خود نموده ام بر يار

كه پاره پارهء آنرا پران پران ببرد

 

كسی كه ميكند انكار حسن وعشق مجاز

بحيرتم كه چسان پی به بی نشاب ببرد

 

دمی كه سوی وطن عشقری روان گردد

از اين ديار ندانم چه ارمغان ببرد

 

 

 

خون شدم رنگ حنای تو مرا ياد آمد

خاك گشتم كف پای تو مرا ياد آمد

 

شاخ گل در چمن از باد صبا ميلرزيد

پوپك طرف كلاهی تو مرا ياد آمد

 

چشم من بر غلط افتاد به يك برگ گلی

بخدا ناخن پای تو مرا ياد آمد

 

ميگذشتم ز چمن چشم من افتاد به سرو

قد بالا و رسای تو مرا ياد آمد

 

دی غزالی به بيابان مرا ديد و رميد

آن پر يروزه ادای تو مرا ياد آمد

 

آشنا شد نظرم بر سبد پر ز رواش

ساعد و ساق صفای تو مرا ياد آمد

 

عشقری گفت به من قصهء آهو روشان

نگهء روبه قفای تو مرا ياد آمد

 

 

 

كس نشد پيدا كه در بزمت مرا ياد آورد

مشت خاكم را مگر بر درگهت باد آورد

 

يك رفيق دست گيری در جهان پيدا نشد

تا بپای قصر شيرين نعش فرهاد آورد

 

در دل خوبان نمی بخشد اثر آيا چرا

سنگ را آه و فغان من به فرياد آورد

 

آرزوی مرغ دل زين شيوه حيرانم كه چيست

تير خون آلود خود را نزدصياد آورد

 

در صف عشاق ميبالد دل ناشاد من

گر بدشنامی لب لعلت مرا ياد آورد

 

دل كند لخت جگر را نذر خشم گلرخان

همچو آن طفلی كه حلوا پيش استاد آورد

 

باشد آن روزی كه آنشوخ فرامش كار من

ياد از حال من غمگين ناشاد آورد

 

كيست تا از روی غمخواری درين دشت جنون

بهر دست وپای من زنجير فولاد آورد

 

عشقری از روی علم و فن نميسازد غزل

اينقدر مضمون نو طبع خدا داد آورد

 

 

 

ای دلربا چرا دلت از ما گرفته است

در پهلويت رقيب بگر جا گرفته است

 

از درد هجر حلقه در گشت پيكرم

تا آن جوان ز كلبهء ما پا گرفته است

 

وصف كدام چشم درين بزم كرده اند

كين خانه بوی نرگس شهلا گرفته است

 

آهسته پا گذ‌‌ار كه فرش است چشم و دل

عالم تمام ساغر و مينا گرفته است

 

خوبست گرچه دلبر هر دودمان ولی

خوش آند دلی كه دلبر مرزا گرفته است

 

آخر شدم ز عشق تو رسو‌ای روم و ری

نامم تمام بلخ و بخارا گرفته است

 

يارب مراد عشقری حاصل نشد چرا

شد عمر ها كه دامن دلها گرفته است

 

 

 

انشوخ دلنواز چو كبك دری گذشت

از دور ديد سوی من و سر سری گذشت

 

همراه غير جوره ز پيش دوكان من

چين بر جبين به طنطنهء دلبری گذشت

 

شكر خدا كه كاكل مشكين آن صنم

در دور خط ز رسم و ره كافری گذشت

 

پيری نجات داد مرا از بلای فسق

شكر خدا كه دوره دامن تری گذشت

 

امروز چشم مست تو اعجاز ميكند

طرز نگاه كردنت از ساحری گذشت

 

گوساله سازی و بت و بتخانهء نماند

مكر و فريب آزری و سامری گذشت

 

سرگرم كار بودی  بد كانت عشقری

در بين موتر آن مهء كاكل زری گذشت

 

 

 

سر زلفت به هر كس نار دارد

نگاهت با دو عالم كار دارد

 

نه تنها يار ما اغيار دارد

بهر جا ديده ام گل خار دارد

 

مپرس از من كه يار و مونست كيست

كه عار از من درو ديوار دارد

 

نگار حاكم من باز امروز

بقصد كشتنم دربار دارد

 

چه سود ای بيوفا قيمت فروشی

دو روزی حسن تو بازار دارد

 

كدامين درد خودرا با تو گويم

دل من داغها بسيار دارد

 

بكن شاد از وصالت  عشقری  را

كه از هجران دل بيمار دارد

 

 

 

ای سينه ات بسان گل نسترن سفيد

زيبنده تر بود به تنت پيرهن سفيد

 

روزی عيادتم ننمودی هزار حيف

در راه انتظار تو شد چشم من سفيد

 

دعوی بی سند بتو دارم مگر چه سود

تا روز حشر هم نشود اين سخن سفيد

 

از روی بنده پروری ای بت ترحمی

كزغم شد است موی سربرهمن سفيد

 

از برق كاكل تو چه آتش به چين فتاد

چون شير گشته نافه مشك ختن سفيد

 

ياقوت را به لعل لبت نيست نسبتی

از شرم گشته است عقيق يمن سفيد

 

نبود از اين كشاكشت ای عشقری نجات

تا هستی ترا ننمايد كفن سفيد

 

 

 

شيرين گذشت و خاك ورا باد ميبرد

خسرو هنوز رشك ز فرهاد ميبرد

 

در بين سينه ام شده چندی كه می تپد

بازم كجا همين دل ناشاد ميبرد

 

ناصع بكوی لاله رخان خود نميروم

مارا اجل به خانه صياد ميبرد

 

چنديست قطع كرده ز سويم پيام خويش

مارا مگر كمك كمك از ياد ميبرد

 

گر صورت ترا بفرستم سويی هرات

يكباره هوش از سر بهزاد ميبرد

 

 

 

پی آزار من يار از رقيبان ياد ميارد

مرا اين شيوه اش بر داد و بر بيداد ميارد

 

نگردد قطع تا روز قيامت آمد و رفتم

پس از مردن به كويت خاك من را باد ميارد

 

بكار بيستون شيرين مده تكليف خسرو را

كه تاب و طاقت اين تيشه را فرهاد ميارد

 

جفا جوی كه يك ساعت نميگردد فراموشم

خدا داند مرا هم گاهگاهی ياد ميارد؟

 

نباشد اختياری ای عزيزان نالهء زارم

مرا بيتابی دل بر سر فرياد ميارد

 

[ ۱۳۸٤/٢/۱٥ ] [ ٤:۱٢ ‎ق.ظ ] [ panah ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رونویسی اشعار صوفی عشقری
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب