اشعار صوفی عشقری
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

 

برسيدن وصالت

 

برسيدن وصالت بخدا تلاش دارم

تو بيا به كلبهء من چلوی رواش دارم

 

ز فراق تو مريضم بنما عيادتم را

جگر هزار پاره دل قاش قاش دارم

 

چه شبی ست كاين پريرو بمن است گرم بازی

كه هزار نقد جان را بدوی فلاش دارم

 

گذر از متنجن غير و بساز بامن امشب

كه بكاسهء سفالين دوسه چمچه آش دارم

 

دلم از ره قناعت به هزار شكربالد

كه بخوان بينوايی دوسه نان داش دارم

 

تن من گرفته عادت به لباس ژنده ژنده

چو قلندران ز عشقت سر ناتراش دارم

 

به تسلی دل من ز ره كرم بسنجيد

كه ببانك بينوايان چقدر معاش دارم

 

 

 

به نظر وصل دلبری دارم

هوس ماه پيكری دارم

 

باعث ناله ام چه ميپرسی

 دلربای ستمگری دارم

 

گشتم از هجر او مثال هلال

تن بيمار و لاغری دارم

 

چاره ام چيست ای مسلمانان

بت بيرحم و كافری دارم

 

از دل و ديده و ز خون جگر

می و مينا و ساغری دارم

 

مكن از دام خويش آزادم

دل بيبال و بی پری دارم

 

از دل من نرفته گرمی عشق

زير خاكستر اخگری دارم

 

ظلم برمن مكن كه مظلومم

آه مانند خنجری دارم

 

می رسد هر نفس بفريادم

دادرس يار و ياوری دارم

 

عشقری زان جهت سيه روزم

كه بزلف كسی سری دارم

 

 

 

نگوی بهر دنيا گريه كردم

پی آن سرو رعنا گريه كردم

 

كسی در غم شريك من نگرديد

بحال خويش تنها گريه كردم

 

به عمر خود نديدم روز وصلش

ز هجرش گرچه شبها گريه كردم

 

چو مجنون از غم ليلی وش خود

ز خانه تا به صحرا گريه كردم

 

براه انتظار يوسف خويش

بمانند زليخا گريه كردم

 

بيادت اشك باريدم چو باران

مثال آب درياگريه كردم

 

ز هستی تا عدم ناليده رفتم

ز دنيا تا به عقبا گريه كردم

 

دگرها خنده كردند و من زار

بهر سيرو تماشا گريه كردم

 

نديدم عشقری از گريه حاصل

يقينم شد كه بيجا گريه كردم

 

 

 

دميكه از سر كويت روانه ميگردم

بگريه و به فغان سوی خانه ميگردم

 

هزار شكر كه استم گدای درگه عشق

به حشمت و به شكوه شهانه ميگردم

 

تو شب بخوابی و من گرد خانه ات تا روز

چو پهره دار بدور خزانه ميگردم

 

توی به قصر رقيب و منم به محبس رشك

بهر نفس ز حسد قين و فانه ميگردم

 

به من محبت ليلی وشان جنون آورد

سربرهنه و پای برانه ميگردم

 

دچار هر كه شوم يك دروغ ميبافم

بجستجوی تو با صد بهانه ميگردم

 

از آن زمان كه دلم چاك گشت در غم عشق

بدور كاكل خوبان چو شانه ميگردم

 

بروز چون نتوانم ز بيم غير گذر

چو شبپرك سر كويت شبانه ميگردم

 

بكشوری كه منم ماده خصلتيست رواج

از آن سبب بلباس زنانه ميگردم

 

 

 

ايخوشا دوری كه ميل خاكبازی داشتم

از غبار راه طفلان سر فرازی داشتم

 

ياد آن شبها كه بر ياد لب پر خنده ‌ای

تا سحر در گريهء خود آببازی داشتم

 

من نمی گويم كه بودم در جهان محمود عشق

بندهء خوبان بدم وضع ايازی داشتم

 

نامد از دست تهی ام گرچه احسان دگر

با بدو نيك جهان پيشانی وازی داشتم

 

من نكردم در تمام عمر خود از كس دريغ

گرچه چای تلخ يا نان و پيازی داشتم

 

راست پرسی صاف بودم با همه آيينه وار

نی دروغ و نی درم نی حيله سازی داشتم

 

عاقبت دنيا و دينم عشقری بر باد رفت

بسكه در سر من هوای عشقبازی داشتم

 

 

 

نيم گلباز و نی گل ميفروشم

نه صيادم نه بلبل ميفروشم

 

برای زينت و زيب نكويان

بهر سو عطر كاكل ميفرو‌شم

 

ندارد گلرخان تاب نگاهم

بهر صورت تغافل ميفروشم

 

بوجه سينمای يار خود را

ببازار سر پل ميفروشم

 

اديبم ليك نسوار دهن را

ز بيقدری بكابل ميفروشم

 

غزل چون عشقری قدری ندارد

درين ايام ناؤل ميفروشم

 

 

 

رويت اگر پيش نظر دور نميشد

در سينه من داغ تو ناسور نميشد

 

منظور نميكرد اگر دعوت اغيار

از يار دلم سرد چو كافور نميشد

 

گر (حيدری ) سر را بفدای تو نميساخت

بر دايرهء ناز تو مامور نميشد

 

ميبود در آن عصر ‌اگر ديدهء حق بين

بر دار سياست سر منصور نميشد

 

بی قيمت و بی قدر بودی پيش نظرها

گر پرتو نوری بسر طورنميشد

 

ابروی ترا گر نبدی رسم اشارت

اينرنگ دلم قيمه بساطور نميشد

 

گر عشق نمی باخت بخوبان دل آزار

در روی جهان عشقری مشهور نميشد

 

 

 

بتارعاشقی بندم خدايا

شهيد دشت ميوندم خدايا

 

شفا بخش از كرم د‌رد دلم را

مكن محتاج گلقندم خدايا

 

اگر سوزی اگر سازی تو دانی

بهر حال از تو خرسندم خدايا

 

ميان مجمر بزم محبت

بسوزان همچو اسپندم خدايا

 

بدست كندك مژگان خوبان

شده عمری نظر بندم خدايا

 

بميدان فلاش خوبرويان

گهی وندو گهی رندم خدايا

 

ترا معلو م باشد جاگهء من

ز ده بيد سمرقندم خدايا

 

شده گر بود و باشم در بخارا

ز كوهستان قو قندم خدايا

 

رسانم در مزار شاه نقشبند

كه در اين سلسله بندم خدايا

 

اگر ميبود گلرويان وفادار

ز ايشان دل نميكندم خدايا

 

بگند عشقری استر ضرور است

شده صد پاره پيوندم خدايا

 

 

 

ين بود خواهش يگانه ما

كه بياي شبی به خانهء ما

 

كاش نزديك خانه ات ميبود

در و ديوار بام خانهء ما

 

من ز كويت كنم چگونه گذر

كه نمانده دگر بهانهء ما

 

سر كشيد عشق ما برسوايی

شد خبر عالم از فسانهء ما

 

بلبلی در چمن به گل ميگفت

زدی آتش به آب و دانهء ما

 

دلت هرگز بما نميسوزد

واقف هستی زقين و فانهء ما

 

آتش سرخ آيدم به نظر

در گرفته مگر زمانهء ما

 

نكند نقشهء مرا منظور

بت بی مهر و ناز دانهء ما

 

دل به موزيك درد مينالد

نشنيدی مگر ترانهء ما

 

رشوه خوران چو در سر كار اند

از كجا پر شود خزانهء ما

 

نيستم عشقری دمی بيكار

زير بار كی هست شانهء ما

 

[ ۱۳۸٤/٢/۱٥ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ] [ panah ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رونویسی اشعار صوفی عشقری
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب