اشعار صوفی عشقری
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

 

دلبرو دلشكار و بادارم        
زمن آزردهء خبر دارم
از تو باشد اميد بسيارم         
رس بفريادم ای دل آزارم
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

ای بت سر و قد و مه سيما
بگذر از جرم من برای خدا
از سر ياری و ز روی وفا
بار ديگر رخت به من بنما
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم 

قدمی رنجه گر سويم آری
دهد اجر تو حضرت باری

می كنم پيشت اينقدر زاری
ای طبيب از رهء وفا داری
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

دم مردن رسيده كار من
همچو جان آی در كنار من
عذر بپزير دلشكار من
اگر هستی تو يار يار من
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

ز فراق رخت خزان شده ام
زار و بيمار و ناتوان شده ام
تيربودم ز غم كمان شده ام
چه بگويم كه من چسان شده ام
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

ايكه بودی تو بامن همخانه
گه تو ميگفتی گه من افسانه
تو بدی شمع و من چو پروانه
پنجه ام كاكل تورا شانه
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

مدتی شد كه رفته ای ز برم
سايه ات را گرفته ای ز سرم
نگرفتی تو روزكی خبرم
از فراق تو گل زده جگرم
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

كردی در وصل خود بد آموزم
تابكی چشم در رهت دوزم
به اميد تو شب شود روزم
شب ز هجرت چو شمع ميسوزم
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

ترك من ترك سرگرانی كن
از دلت دور بد گمانی كن
اندكی لطف و مهربانی كن
گر نخواهد دلت زبانی كن
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

درد من را دوا تو ميباشی
مرضم را دوا تو ميباشی
بمن آب بقا تو ميباشی
بر من توتيا تو ميباشی
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

ای بت مه لقای شيرينم
بخدا برده ای دل و دينم
سوی در روزهاست ميبينم
انتظار تو تابكی شينم
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

بلب من رسيد جان من
زار شد جسم ناتوان من
نامی ماندست از نشان من
توی هم روح هم روان من
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

پای كو تا برد لب جويم
روی با آب ديده ميشويم
نيست كس خود بخود سخن گويم
بوريائيست زير پهلويم
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

من ندارم قرين و دل سوزی
پرسشم را نكرد كس روزی
قسمتم نيست روز فيروزی
نيست بر مرگ من كفن دوزی
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

باری بنمای روی نيكویت
تا ببينم بچشم دل سويت
سر من را بنه به زانويت
جان دهم زير تيغ ابرويت

بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

بتو من آشنا ی ديرينم
بهتر استی زجان شيرينم
خبر هستی ز كيش و آيينم
رحم بنمای بگذر از كينم
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

چون مسافر درين ديار تو‌ام
زنده از نكهت بهار تو ام
سبب عزه افتخار تو ام
بخدا جان من بكار تو ام
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

ريخت بر رويی خاك برگ و برم
آتش عشق سوخت خشك و ترم
گل زد از داغ پارهء جگرم
ناله دارم تو گويی نوحه گرم
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

سر من درد می كند بسيار
پای من رفته است از رفتار
گشته ام همچو صورت ديوار
بيتو هستم ز زندگی بيزار
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

گمشده پيش تو لياقت من
شسته ای دست از رفاقت من
گرچه ميرنجی از شكايت من
طاق گرديده است طاقت من
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

گر بيای تو چيست معذوری
يا كه بر حسن خويش مغروری
من بغم سوختم تو مسروری
چه بود حاصلت از اين دوری
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

چقدر دو ری ای دلارامم
نرسد بر تو پيك و پيغامم
‌از غمت سوخت پخته و خامم
رفته از ياد تو مگر نامم
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

‌از تو دارم اميد غمخواری
چونكه ديرينه مشفق و ياری
غايبانه به من نظر داری
بيخبر نيستی خبر داری
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

من بنام تو صاحب نامم

می شناسند خاس و تا عامم
تويی اسلام و من هم اسلامم
هش و گوشم نمانده سر سامم
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

تار گرديده جسم زار من
شده ا‌م لاغر ای نگار من
بتو می باشد افتخار من
شد خزان موسم بهار من
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

ديده پر اشك و چهره ام زرد است
تن من در شكنجهء درد است
پيش چشمم جهان پر از گرد است
يعنی از زنده گی دلم سرد است
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

از مريضی سرم ببالين است
تن من همچو شير قالين است
فرصتم بين عصر و پيشين است
در حضور توعرض من اين است
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

در برم دل طپيدنی دارد
مرغ روحم پريدنی دارد
‌اجل من رسيدنی دارد
عرض حالم شنيدنی دارد
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

هست خوراكم آب تركاری
گاه گاهی آنار قندهاری
خيزم از جای خود بدشواری
ناله دارم ز بی پرستاری
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

عشقری تو زنده ميباشد
گل براه تو چنده ميباشد
مرغ روحش پرنده ميباشد
همچو آب رونده ميباشد
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

عشقری بی دياريی يار است
عشقری بی طبيب و غمخوار است
عشقری را حيات دشوار است
عشقری بی گل رخت خار است
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

در دهانم گره زبان شده است
الكن از نطق ‌از بيان شده است
بار بارم بكاروان شده است
دل من كنده از جهان شده است
بعيادت بيا كه بيمارم
اشك حسرت ز ديده ميبارم

[ ۱۳۸٤/٢/۱۸ ] [ ٩:٠٢ ‎ق.ظ ] [ panah ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رونویسی اشعار صوفی عشقری
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب