اشعار صوفی عشقری
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

عشقری مو فتاده در چشمت

ورنه آن شوخ را كمر نبود

 

 

شدم از بسكه سخنور سخن از يادم رفت

عمر بگذشت به غربت وطن از يادم رفت

 

بر دلم نيست كنون خواهش گلگشت چمن

آبشار و گل و سرو چمن از يادم رفت

 

لاف سربازی كه من داشتم آن دور گذشت

يك قلم قصهء دارو رسن از يادم رفت

 

طبع افسرد و شدم پير  به دل عشق نماند

زلف پر چين شكن بر شكن از يادم رفت

 

ديده ام تا لب رنگين كسی دوش بخواب

لعل و ياقوت و عقيق يمن از يادم رفت

 

رفته رفته بسرم عشق تو آورد جنون

كسب و كار و هنر و علم و فن از يادم رفت

 

گشتم اينرنگ ز عشق تو مجرد به جهان

پدر و مادر و فرزند و زن از يادم رفت

 

آنقدر از ستم و جور رقيبان دغا

ديدم آسيب كه سيب ذقن از يادم رفت

 

برق رخسار تو از بسكه مرا داد گداز

همچو شمع سحر ی سوختن از يادم رفت

 

همچو مجنون بخدا آنقدر عريان گشتم

كه ز سودای تو چاك يخن از يادم رفت

 

يخنم را كه كند پاره ز عشقت كه چنان

رفتم از دست كه بر سر زدن ازيادم رفت

 

شخص بيدرد بدم منزل من صومعه بود

عشق رو داد  رد او چپن از يادم رفت

 

عشقری تا كه گرفتم پی ليلی روشان

از دويی دور شدم ما و من از يا دم رفت

 

 

 

با همه بيگانگيها آشنای كيستم

راحت و آسوده در ز‌ير لوای كيستم

 

رند شاهد بازم و با نرد بازان همسبق

با وجود اين عملها پارسای كيستم

 

در تمام عمر با پيری نكردم خدمتی

اينقدر با قدر و عزت از دعای كيستم

 

در جهان رنگ بينم پرده های رنگ رنگ

روز و شب سرگرم سير سينمای كيستم

 

در سر كويت ميان خاك و خون ديدی مرا

ای وفا دشمن نپرسيدی فدای كيستم

 

نام من در عشق بازی تا به روم و ری رسيد

شهره و رسوای عالم از برای كيستم

 

می زنم در يك نفس صد چرخ همچون فاخته

در طواف سرو با نازو ادای كيستم

 

گريه و زاری من بينی و ميخندی چرا

پرسشی آخر كه پامال جفای كيستم

 

گاه ميايم به خويش و گاه از خود ميروم

بيخود و سرشار چشم سرمه سا ی كيستم

 

عشقری پرسيدن احوال من از روی چيست

تو نميدانی كه من محو لقای كيستم

 

 

 

گشتم دچار گردش دوران كمك كمك

از سر گذشت خار مغيلان كمك كمك

 

با خنده خنده عشق بمرگم دچار كرد

كارم رسيده است به پايان كمك كمك

 

از ننگ و نام و پردهء ناموس من مپرس

رسوا شدم ز دست نكويان كمك كمك

 

شد سالها كه گل شده شمع مزار من

رفتم مگر زياد عزيزان كمك كمك

 

شيرين لبی كه قيمت خود جان نهاده بود

خط كرد نرخ بوسه اش ارزان كمك كمك

 

شور جنون عشق مرا عاقبت كشيد

مجنون صفت بسوی بيابان كمك كمك

 

فرهاد وار عشقری در بيستون غم

كندم جگر بناخن و دندان كمك كمك

 

 

در عالم كثرتی بكثرت ميجوش

چون واصل وحدث شوی ميباش خموش

 

مجبور كنون كه در سر بازاريی

هر چيز فروش ليك خود را مفروش

 

بسيار ضرر ز زخمر با من برسيد

گويند كه می بنوش زنهار منوش

 

خواهی كه تو در پردهء عفت باشی

بيرون نروی ز خانه ات بی سر پوش

 

در دور حيات خود پريشان نشوی

اين پند اگر كنی تو آويزهء گوش

 

از حال سخنوران اگر آگاهيی

سودت ندهد حديث افسانهء دوش

 

با مردم دردمند گستاخ مباش

مخراش دل دلشده گانرا بخروش

 

جايی كه ستاده ام ببيند نه ستد

از بسكه رمد زمن بوحشت آهوش

 

با داغ بتان اگر بسازی چندی

سر تا قدمت عشق بسازد گلپوش

 

در جيب خود عشقری اگر سر پيچی

مقصود تو سر بر آورد از آغوش

 

 

 

بسته ای زنهار ايدل اهل ايمانی هنوز

با وجود بت پرستی هامسلمانی هنوز

 

خط مشكينت دميده  ای لب رنگين يار

در تلون رشك صد ياقوت رمانی هنوز

 

نيست بر حال خراب من ترا هرگز نظر

يا تغافل می نمايی يا نمی دانی هنوز

 

همچو برق آيينه رويی از دكانم تير شد

ديدهء ناديدهء من دارد حيرانی هنوز

 

نقش پا گشتی رقيب اما غرورت كم نشد

حاكم فرمانروای شهر كاشانی هنوز

 

چارده علمی را كه می گويند دانم خوانده ای

از چه باعث زاهدا غول بيابانی هنوز

 

آفرين بادا ترا ای عشقری زنده دل

پير گرديدی و در بزم جوانانی هنوز

 

 

 

آه نوميد بی ثمر نبود

مزرع ياس بی ثمر نبود

 

مكن از من سراغ اهل جهان

خانهء من درين گذر نبود

 

خوانده باشی اگر تو ابجد عشق

حاجت كنز و مختصر نبود

 

ننگ دارد زپای تابوتم

يا كه آن بيوفا خبر نبود

 

بخت خوابيده ام نشد بيدار

شب مارا مگر سحر نبود

 

بی پرو بال گشت بال و پرم

احتياجم ببال و پر نبود

 

حرف خود را مكن زمن پنهان

عشقريی تو پرده در نبود

 

 

 

هركرا داغ در جگر نبود

از رهء عاشقی خبر نبود

 

حال مرغ دلم چه ميپرسی

در كفم غير مشت پر نبود

 

ندهم جان به جان ستان هرگز

تا سرم يار نوحه گر نبود

 

چون قدت با نزاكت و شيرين

سرو شمشاد و نيشكر نبود

 

من ز كابل نميروم جايی

گر بمن يار همسفر نبود

 

پی سيمينبران مرواريد

تا كه در كيسه سيم و زر نبود

 

عشقری مو فتاده در چشمت

ورنه آن شوخ را كمر نبود

 

[ ۱۳۸٤/٢/٢۸ ] [ ٥:٠٦ ‎ب.ظ ] [ panah ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رونویسی اشعار صوفی عشقری
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب