اشعار صوفی عشقری
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

بحيوان طور حيوانی نمانده

به انسان وضع انسانی نمانده

 

صلای دوستی گرديده معدوم

به عالم رسم مهمانی نمانده

 

مخواه شرم و حيا از ديدهء كس

كه در آيينه حيرانی نمانده

 

مخواه پاس و لحاظ از كس درين دور

كه دوران قدر دانی نمانده

 

نگين های جهان شد آب گينه

همان لعل بدخشانی نمانده

 

به نی بست زليخایی زن آتش

كه ديگر ماه كنعانی نمانده

 

چنين سبك و غزل كز عشقری ماند

ز خاقانی و قا آنی نمانده

 

 

 

ايدل بدرد عشق بساز و دوا مخواه

بيمار چشم يار چو گشتی شفا مخواه

 

آغاز وی ازل بود انجام وی ابد

بی منتهاست وادی عشق انتها مخواه

 

دل بسته گی بمال جهان پست همتيست

جاه و جلال دهر بدست دعا مخواه

 

خواهی كه هر شكسته ز فيضت شود درست

از كس پی درستی خود موميا مخواه

 

شرم است زاهدا گذر از خواهش بهشت

گرسالكی بغير خدا از خدا مخواه

 

دست طمع دراز مكن سوی هيچكس

با خضر اگر تو بر خوری آب بقا مخواه

 

می خواهی عشقری كه بری لذت از جهان

ظرف از سفال وفرش به از بوريا مخواه

 

 

 

‌اختيار توست يا دنيا يا عقبا بخواه

هر چه خواهی از در خلاق بی همتا بخواه

 

زين تنك ظرفان گذر كن تر نمی گردد لبت

خواهش دردانه داري ازدل دريا بخواه

 

ديدهء ‌پر آب از ميخانهء دل وام كن

مستی و سرشاری ‌از این ساغر و مينا بخواه

 

گر حيات جاودان چون خضر داری جستجو

يك نگه بر حال خود زان نرگس شهلا بخواه

 

دقتی كن دستگاه صنع آخر زان كيست

آشنای لفظ چون گشتی ازومعنا بخواه

 

گر به شيرين كار داری سر بزن در بيستون

گر به ليلی تار داری دامن صحرا بخواه

 

عشقری از عشق او باقدر وقيمت گشته ای

رتبهء دلدار خود را از همه بالا بخواه  

 

[ ۱۳۸٤/۳/۱ ] [ ٦:٥٧ ‎ب.ظ ] [ panah ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رونویسی اشعار صوفی عشقری
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب