اشعار صوفی عشقری
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

 

گذشت عمر عزيز من نگفتم  يك  سخن با تو
اگر چه بود و باش من بود در يك وطن با تو

دل   پر   آرزويم    پايمال    نامرادی   شد
نگرديدم هزار افسوس بر  دو‌ر  چمن  با تو

خدا داند دل پر درد و داغ من صحت ميشد
اگر يك روز گل ميچيدم از دشت و دمن باتو

بهر جا با رقيبی هيچ جا  بی  او  نمی  باشی
چه نسبت دارد ا‌ز بهر خدا اين اهريمن با تو

غزال نازنينت زادهء صحرای بيرنگيست
ندارد يكسر مو نسبت آهوی ختن با تو

سرا پا در گرفتم همچو شمع محفل از وصلت
عجب كيفيتی دارد نگارا سوختن با تو

باين سازوصدای خويش منظور جهان باشی
ز روی راستی اخلاص دارد مرد و زن با تو

بحدی بادهء عشقت نموده مست و سر شارم
خيالت پيش رو آورده ميدارم اتن با تو

به سرو قامتت نام خدا هرجامه ميزيبد
نمود ديگری دارد درازيی چپن با تو

چو در شطرنج بازی مات گردم شاد می گردی
ز بردن كرده كوشش ميكنم در باختن با تو

دلم را برده ای و منكری گويی نبردستم
چه گويم شاهد من بين اين يك انجمن با تو

نديدی عشقری يار جفا جويت بريد آخر
اگر چه ابتدا سر ميكشيد از يك يخن با تو

[ ۱۳۸٤/۱/٢۸ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ panah ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رونویسی اشعار صوفی عشقری
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب