اشعار صوفی عشقری
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

لايق وصلی نگرديدم به هجران ساختم
خنده نامد بر لبم با چشم گريان ساختم

صيد دام الفت شان گشته بودم بی طمع
بر جفا و جور و بيداد نكويان ساختم

ای مهء دير آشنا روزی بخوان اشعار من
خون دل خورده به اوصاف تو ديوان ساختم

همچو تيغون از غم و سودای عشق گلرخی
سالها در گلخنی سر در گريبان ساختم

چون سويدا بد گمانی از دل دلبر نرفت
گرچه پيراهن بخود از پوش قران ساختم

سالها بی وعده در راهش نشستم منتظر
پرده های چشم پا انداز جانان ساختم

عشقری از خوان  دونان جهان  تير آمدم
در اتاق بينوايی با لب نان ساختم

             

داری خبر كه هرقدر اشعار ساختم
سر تا بپا بوصف قد يار ساختم

بهر تسلی دل خود ساختم غزل
نی از برای  صفحهء اخبار ساختم

تشخيص درد من چو نكردند داكتران
مجبور و زار با تن بيمار ساختم

مرد خدا پرست نشد سردچار من
از ترس جان به مردم اشرار ساختم

چون لقمهء حلال ميسر نشد مرا
چون كرگسان بجيفهء مردار ساختم

دادند چون دو بسوه زمين از برای من
يك سر پناه بی در و ديوار ساختم

يك خر خريدنم بجهان باقی مانده بود
پالان و تنگ و توپره و افسار ساختم

جائی نيافتم كه در آن معتكف شوم
با ياوه گويی در سر بازار ساختم

مجبور بودم عشقری چون چاره ام نبود
با ناز و با كرشمهء دلدار ساختم

         

ای شعله خوی سنگدل پر غرور من
رحمی بكن بحال دل نا صبور من

آن ساعتی كه رفته ای از بزم عشرتم
خاك غم است بر سر ساز و سرور من

عمرم گذشت شيوهء ياری نديده ام
آيا كه چيست نزد نكويان قصور من

واقف نيم چه جامه برايم  بريده اند
آيا چه رفته است به يوم النشور من

ای صدر كائنات چراغ دلم تويی
از پرتو جمال شما هست نور من

از جلوهء رخ تو چرا سوخت پيكرم
ايدلربا اگر تو نه ای شمع طور من

بد نام نام يار شدم عشقری بس است
ديگر به لب ميار تو اسم غفور من

          

عشق ميخواهد بحدی پاس دلبر داشتن
كز ادب دور است بر رويش مژه برداشتن

بی جگر در بيشه های عشق نگذاری قدم
در نيستان بايدت خوی غضنفر داشتن

با پلاس كهنه ميسازو خدارا ياد كن
رنجها دارد قبای مشك و زعفر داشتن

يكدمی  از خواب گاه مرگ خود هم ياد كن
تابكی از ابره و كمخاب بستر داشتن

چون نداری جرئت و مردانگی های مصاف
پس چه لازم در كمر شمشير و خنجر داشتن

بر همه گردن كشان روی عالم لازم است
پاس كلبان در ساقی كوثر داشتن

عشقری داری حضور شاه مردان آرزو
آشنايی بايدت همراه قمبر داشتن

                 

الا جان من و جانانهء من
نباشد بی غمت غمخانهء من

الهی تا ابد لبريز با دا
ز عشقت ساغر و پيمانهء من

دل من روی بيدردی نبيند
حديث عشق باد افسانهء من

زمن تا آن صنم شد رنجه خاطر
شكست افتاد در بتخانهء من

دوی اول به نرد عشقبازی
گرو شد خانهء بارانهء من

نميايد ز چشمم اشك رنگين
بشد گم عشقری دردانهء من

 

 

[ ۱۳۸٤/٩/۱۸ ] [ ٧:٠٢ ‎ق.ظ ] [ panah ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رونویسی اشعار صوفی عشقری
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب