اشعار صوفی عشقری
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

بساز بامن درين خرابه كه قصر و باغ دگر ندارم
بچای تلخم بكن قناعت كه من غريبم شكر ندارم

به تيره روزی گذشت عمرم ز بسكه شخص سياه بختم
شب است دايم به پيش چشم مگر بدنيا سحر ندارم

مراست در دل همين تمنا كه دور دور قدت بگردم
دريغ و دردا كه در هوای بلند ناز تو پر ندارم

ز آرزو ها بگشته ام پاك گل تمنا تكيده بر خاك
درين حديقه چو نخل خشكی اميد برگ و ثمر ندارم

بمكر و حيله بناز و عشوه عروس دنيا بسويم آمد
بگفتمش زود بگذر از من كه من فقيرم كمر ندارم

((خدای را از دلم نداند كه لخت و لخت جگر برامد
كجاست دلبر به مرگم آيد كه آرزوی دگر ندارم))

[ ۱۳۸٥/۸/۸ ] [ ٧:۱٩ ‎ق.ظ ] [ panah ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رونویسی اشعار صوفی عشقری
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب