اشعار صوفی عشقری
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

سحرگاهی چون گل ترا دیده بودم
که در مرغزاری خرامیده بودم

برهمن از آن ارجمندم بخواند
که در پای بت جبهه ساییده بودم

در روزی بدور چمن با تو گشتم
سخنها شنیدم که نشنیده بودم

از آن پیشتر کز منجم بپرسم
ز بدبختی خویش فهمیده بودم

بهر سو خو سایه پیت میدویدم
که ناز و ادای تو فاردیده بودم

سر خاک فرهاد بر باد رفته
بتی همچو شیرین تراشیده بودم

بمن همچو آب حیات عشقری شد
سرشکی که از دیده باریده بودم
  ،،،،،،

تنها نبود نطق و بیان در دهن من
بسیار سخنهاست بزیر چپن من

مرغ دل من می پرد از دام تو امروز
پرواز بود مقصد بالک زدن من

چون بیکس و کو بودم و بی نام و نشان هم
نامد خط و پیغام ز سوی وطن من

بیمار به غربت شده جان داده و مردم
از مردم بیگانه شد آخر کفن من

ای عشقری تاریخ جهان در بغل تست
زین قصه ی تو رنگ پرید از بدن من

 

[ ۱۳۸٧/٦/۳ ] [ ٩:۳٥ ‎ق.ظ ] [ panah ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

رونویسی اشعار صوفی عشقری
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب