سپاس بی پايان ‌ازشما فريد صاحب !
 

(مرا ببخش كه در بيدلی فراموشی
حضور تيره شبواره های عمر من است)

گوئيد اينقدر برِ جانانِ عشقری
برلب رسيده زود بيا جان عشقری

پهلو نهاده بر سرِ خاکسترِ غمت
ديگر مپرس از سرُ سامان عشقری

امشب زدستُ پنجهء شير افگن فراق
تا دامن است پاره گريبان عشقری

بر قسمتش زمينُ زمان گريه ميکند
ساغر شکسته است بدوران عشقری

گرديده ناتوان, قدمئ پيشتر بيا
کی ميرسد بگوش تو افغان عشقری

امشب زبرق ياد رخت درگرفته است
ايگـل بيا بسير چراغان عشقری

از بسکه پيچ خورده بسودائ کاکـُلی
دست جنون گرفته گريبان عشقری

گـُم گشته است بر سر کوئ تو جان من
ميگيرم عاقبت زتو تاوان عشقری

اصلاحِ بدگمانيت آيا چسان کنم
باور نميکنی تو به قرآن عشقری

تا زنده است پيش تو بيقدرُ قيمت است
يادت بود که ميبری حرمان عشقری

چون وعدهء تو بسته نباشد بتار خام
يک مو خلاف نيست به پيمان عشقری

جنس نشاط ميطلبی پيشتر برو
جز دردُ داغ نيست بدوکان عشقری

آيا خيال روی که در خاطرش گذشت
بيوجه نيست ديدهء گريان عشقری

ای باغبان دگر نه نشانی نهال سرو
بينی اگر تو سرو خرامان عشقری

شوخيکه رنجه ميشود از قصرِ دلکشا
آيد چسان بکلبهء احزان عشقری

تا غنچهء دهان تو تبخاله بسته است
درد لبت رسيده بدندان عشقری

شد روز ها که بسوی زندان نرفته ام
آيا چسان بود مهء کنعان عشقری

گـُلدار گشته پيرهن پاره پاره اش
ازبسکه خون چکيده زمژگان عشقری

چون شب به کس نميرسی ای آرزوی دل
روزی چه ميشود, شوئ مهمان عشقری

ايدلربا بيا به غـريبئ ما بســاز
يک شب قناعتی بلب نان عشقری

شد عمر ها گرفته دلش را بدست خويش
صد آفرين بيار قدردان عشقری

ديوانه ميشوی بخدا ای عزيز من
پرهيز کن زخواندن ديوان عشقری

/ 18 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فريد طاهری

۳... ز فراق تو مریضم، بنما عیادتم را جگرهزار پاره، دل " قاش قاش " دارم. " قاش قاش " اشاره به پاره پاره یا بریده کردن چیزی از بدنه اش است مانند: قاش کردن تربوز، خربوزه، بادرنگ و ...: به تسلی دل من، زره کرم بسنجید که به بانک بینوایان، چقدر " معاش " دارم. " معاش " با آن که از لحاظ بار معنایی به مفهوم معیشت و عیش آمده؛ اما در اصطلاح مردم، واژه ی " معاش" برابر به واژه ی " تنخواه" یا مزد پولی است که با توجه به ترکیب " بانک بینوایان" می توان به درستی گفت که منظورعشقری از معاش، همان درآمد ماهانه ( تنخواه) است. و یا : درمیان " لای و گل" " خیراست" اگر نانم فتاد " بوتل تیلم " دراین شام غریبان نشکند. " لای و گل " و ترکیب " خیراست " ( که اصطلاحاً به معنای پروا ندارد آمده ) دراین جا به گونه ای دقیق، آوردن همان ترکیبات مشمول درزبان وفرهنگ شفاهی ( عامیانه ) است. اشاره به " بوتل تیل" و شکستن آن در " شام غریبان"، رویکردی است تا حدی جامعه شناسانه از نحوه ی زنده گی مردم در کابل قدیم:

طاهری

۴... گفته می شود که شهروندان کابل قدیم، به دلیل عدم دسترسی به برق و مواد محروقاتی- به ویژه درزمستان های سرد – مواد نفتی( تیل) را برای مصرف اشتوپ، اریکین و یا روشن نمودن چراغ های تیلی،از دکان ها می خریدند و دربوتل می انداختند و سپس گردن و یا گلوی بوتل را به نخ ( تار) چند لایه می بستند و با یکی از انگشتان دست – توسط نخ – بوتل تیل را تا خانه می بردند. عشقری با توجه به این رویکرد، ترکیب " بوتل تیلم" را در آن مصراع آورده است و از این منظر رسانه گی ( رابطه ) جذابی را با مخاطبانش ایجاد کرده است. 2- کاربرد وتشبیهات ساده: یکی از ویژه گی های مهم در بحث عامه پذیری شعر عشقری، کاربرد تشبیهات ساده و زود فهم ( افزون برزبان ساده ) دربسیاری از شعرهای وی است؛ و شایدهم نخستین مؤلفه یی که سروده های عشقری را سرشارازقابلیت فهم موضوعی می سازد، درهمین مسأله نهفته باشد: " گرفتی چون پی مجنون زرسوایی مرنج ای دل که دایم سنگ طفلان بر سردیوانه می ریزد " و یا: " بر هربتی اتاق جداگانه داشتم مثل انار بین دلم دانه دانه بود"

طاهری

۵... تشبیه " دل " به مجنون رسوا و بارش سنگ طفلان برسردیوانه ( دل ) و تشبیه " اتاق جداگانه ی دل " به " دانه های بین انار" ( دربیت دیگر) گسترش و تعمیم فهم موضوعی شعربه مدد تشبیهات ساده است که با توجه به این رویکرد، شعر صوفی عشقری، بسیار مردمی و عامه پسند شده است. 3- جوشش شاعرانه: این جوشش، مساوی است به داشتن " حس شاعرانه " که بحثش برمی گردد به مقوله ی فطرت شاعری در نفس شاعر. با توجه به این مسأله، عشقری ازشمارسراینده گانی است که مقوله ی جوشش شاعرانه به شدت وفراوانی در وجودش جاری و ساری بوده است. رویکرد حس شاعرانگی به حدی درشعرهای عشقری جریان دارد که مخاطب در وهله ی نخست به این ارزش جوششی پی می برد و ازاین حس، لبریز می شود: " به این تمکین که ساقی باده در پیمانه می ریزد رسد تا دورما، دیوار این میخانه می ریزد گرفتی چون پی مجنون ز رسوایی مرنج ای دل که دایم سنگ طفلان بر سردیوانه می ریزد

طاهری

۶... بیاد شمع رخساری که می سوزد دل زارم که امشب برسرم از هرطرف پروانه می ریزد زلیخا گر برون آرد ز دل آه پشیمانی ز پای یوسف زندانیش زولانه می ریزد شود هرکس به کوه عشقبازی پیرو فرهاد به روز جانفشانی خون خود مردانه می ریزد رسانی برمن ای مشاط تا زنار خود سازم ززلف یار هر تاری که وقت شانه می ریزد اگر سیم و زر عالم به دست " عشقری" افتد شب دعوت به پیش پای آن جانانه می ریزد " داشتن مقوله ی " جوشش شاعرانه" یکی از مؤلفه های بنیادی برای شکل گیری عنصرمحتوا در شعر است. شاعری که بدون داشتن این ارزش، به دنبال کوشش و راه یافتن درحوزه ی شعر است، همانند کسی است که درتاریکی مشت می کوبد و به تعبیردیگر هوارا اندازه گیری می کند؛ اما عشقری از شمارشاعرانیست که این جوشش را به حیث یک ودیعه ی لاهوتی، درخود دارد.

طاهری

۷... به این نمونه توجه کنید: " همسر سروقدت نی درنیستان نشکند ساغرعمرت ز گردش های دوران نشکند نسبت هرگل که با رخسار زیبایت رسد تا قیامت رنگ آن گل در گلستان نشکند " ( بخشی از یک غزل ) و یا هم در پاره های این غزل که صوفی عاشق، از چشمه ی این جوشش سیلانی، سیرآب گشته است: " دنیاست خوب و دنیا، لیکن بقا ندارد دارد چو بیوفایی، یک آشنا ندارد هرچیز درشکستن، آواز می برآرد اما شکست دل ها، هرگز صدا ندارد " با توجه برنکته هایی که دراین نبشته ی کوتاه به آن اشاره شد، عشقری از زمره ی شاعرانیست که محتوای شاعرانه ی سروده هایش در اوج ساده گی و بی پیرایه گی، از روانی و فخامت بسیاربرخوردار است. شگفتی آوراین که شعر عشقری مانند خودش بی تکلف، شفاف و قلندرانه است؛ نه بوی صنعت بازی های مزمن ادبی را می دهد و نه هم در گرداب ابهام گویی های نهفته در ذات شاعر گیرمی ماند. شعر عشقری، مانند زنده گی خودش ساده، یکدست و یک لاقبا است:

طاهری

۸... با توجه برنکته هایی که دراین نبشته ی کوتاه به آن اشاره شد، عشقری از زمره ی شاعرانیست که محتوای شاعرانه ی سروده هایش در اوج ساده گی و بی پیرایه گی، از روانی و فخامت بسیاربرخوردار است. شگفتی آوراین که شعر عشقری مانند خودش بی تکلف، شفاف و قلندرانه است؛ نه بوی صنعت بازی های مزمن ادبی را می دهد و نه هم در گرداب ابهام گویی های نهفته در ذات شاعر گیرمی ماند. شعر عشقری، مانند زنده گی خودش ساده، یکدست و یک لاقبا است: کس نشد پیدا که دربزمت مرا یاد آورد مشت خاکم را مگر بردرگهت باد آورد یک رفیق دست گیری در جهان پیدا نشد تا بپای قصرشیرین نعش فرهاد آورد در دل خوبان نمی بخشد اثرآیا چرا سنگ را آه و فغان من به فریاد آورد آرزوی مرغ دل زین شیوه حیرانم که چیست تیر خون آلود خود را نزد صیاد آورد درصف عشاق میبالد دل ناشاد من گر به دشنامی لب لعلت مرا یاد آورد

طاهری

۸... دل کند لخت جگر را نذر خشم گلرخان همچو آن طفلی که حلوا پیش استاد آورد باشد آن روزی که آنشوخ فرامش کار من یاد از حال من غمگین ناشاد آورد کیست تا ازروی غمخواری درین دشت جنون بهر دست وپای من زنجیرفولاد آورد " عشقری ازروی علم و فن نمیسازد غزل اینقدر مضمون تو طبع خدا داد آورد.

زينت

سلام پناه گرامي / اميد كه خوب باشيد / عيد شما مبارك / زينت

مروارید

محترم آقای پناه.سلام وسلامتی از آن شما باد. تشکر از حضور گذرایت به ساحل مروارید. ازینکه با بوی پیرهن معنوی مرحوم صوفی عشقری مشامهای مارا درین دور دستها به یاد وطن و وطندار تازه میکنی خداوند کریم پشت و پناه شما با همه وطن و وطنداران باد. با بهار زیبا همیشه سبز و بهاری باشید.

انجنیر رفیع

بسیار عالی