۲

ياد ايامی كه ديرو كعبه ام روی تو بود
سبحه و زنار من از ناز گيسوی تو بود

دست وبازوی ترا بدنام بيجاكرده اند
در حقيقت قاتل من تيغ ابروی تو بود

اين اثرهايی  كه در چشم نكويان ديده ام
نقش پای جلوهء رم كرده آهوی تو بود

آخر عمر از حقوقت گشتم آگه ای عزيز
سالها آبی كه ميخورديم از جوی تو بود

از چه رو قطع نظر كردی زمن ای آشنا
عشقری آخر شهيد چشم جادوی تو بود

  

نه همدمی كه دمی نام دوستان ببرد
نه قاصدی كه پيامی به دلستان ببرد

هزار بار به دور سرش طواف كنم
كسی كه نام تو يك بار بر زبان ببرد

تو خود بگو كه شرر خوی من چه خواهد كرد
ز عشق و عاشقی من اگر گمان ببرد

هزار پاره دل خود نموده ام بر يار
كه پاره پارهء آنرا پران پران ببرد

كسی كه ميكند انكار حسن و عشق مجاز
به حيرتم كه چسان پی به بی نشان ببرد

دميكه سوی وطن عشقری روان گردد
از اين ديار ندانم چه ارمغان ببرد

سراسر هوش و گوش من بود هرچند سوی تو
مگر از بيم رسوايی نميبينم به روی تو

گهی رامی گهی سركش گهی آبی گهی آتش
شوم قربانت ای مهوش ندانستم به خوی تو

تو در حسن و لطافت همچو غلمان جنانستی
كه بيرون مينمايد چون بلور آب ، از گلوی تو

اگر بد ميبری بر آستانت سر نميمانم
نميگردم دگر ای دلربا بر گرد كوی تو

‌الهی دلربای من سر‌افراز جهان باشی
هميشه از خدا خواهم وقار و آبروی تو

محال است اين زمان دل كندنم از زلف مشكينت
به سان عشقه پيچان پيچ خوردم مو به موی تو

غزلهايت سرپا مبهم و پيچيده ميباشد
ندانم عشقری آيا چه باشد آرزوی تو

نه نشاط و نه ماتمی دارم
نه برات و نه محرمی دارم

دل پر داغم اشك ميريزد
لاله زاری و شبنمی دارم

ژنده پوشم فتاده در گلخن
كم نبينی كه عالی دارم

حاصل زندگی دگر چه بود
جانكنيهاست تا دمی دارم

بی سبب روز و شب جگر خونم
غم ندارم مگر همی دارم

عشقری دور گردم از بر يار
رام اويم مگر رمی دارم

خون شدم رنگ حنای تو مرا ياد آمد
خاك گشتم كف پای تو مرا ياد آمد

چشم من بر غلط افتاد به يك برگ گلی
به خدا ناخن پای تو مرا ياد آمد

ميگذشتم ز چمن چشم من افتاد به سرو
قد بالاي رسای تو مرا ياد آمد

دی غزالی به بيابان مرا ديد رميد
ديدن رو به قفای تو مرا ياد آمد

آشنا شد نظرم بر سبد پر ز رواش
ساعد و ساق صفای تو مرا ياد آمد

عشقری گفت به من قصهء آهوروشان
آن پريروزه ادای تو مرا ياد آمد

/ 9 نظر / 21 بازدید
سليمه

سلام. روز بخير. قشنگ بود. موفق و پيرزو باشيد. يا علی ...

زينت

پناه عزيز سلام ومحبت بی پايان نثارتان/ اميد كه خوب باشيد/ خيلی خوشحالم كه برگشتيد وبازهم غزلهای نو ونوتری ازصوفی عشقری را برای ما نوشتيد/ چند روز قبل درمورد بازگشايی اين ويبلاك ازجانب شما به يكي ازدوست ارجمند ياد آورشدم بسيارخوشحال شدند و گفتند: كه دوستان زيادی دسترسی به ديوان (صوفی صاحب) ندارند اما مشتاق خواندن اشعارشان استند اميد بتوانيم براي اگاهی دوستان ازموجوديت اين ويبلاك كاری بكنيم / با محبت بسيار/ سبزباشيد كه انشااله استيد/ زينت

آرش

پناه عزیز سلام ! امید که خوب و خوش و سرحال باشید / حالا که یک کتاب حتی به خط میخی چاپ پاکستان از اشعار( صوفی عشقری) هم برایم نیاوردید . ولی خوشحالم که از این روزنه میتوانم اشعار دلنشین آن شاعر و عارف فرزانه را بخوانم ./ شاد باشید و همیشه سبز / درمورد کتاب آنچه نوشتم فقط شوخی بود و بس شادم که به سلامتی برگشتید / آرش

asef

از شما هم وطن گرامی و با فرهنگ که ما را از اشعار دلنشين شاعر شيرينکلام روانشاد جناب صوفی عشقری بهره مند ساختيد از ته دل تشکر می کنم. موفق باشيد.

asef

از زينت جان نور سپاسگزارم که از طريق سايت شان از وجود اين سايت باخبر شدم.

مرواريد

خون شدم - چه آهنگين وزيباست. روانت شاد صوفی. خدا خيرت دهاد پناه که زحمات این خدمت را متقبل شده اید. با امیل مروارید باستقبال شما.

tahir paiman

[نیشخ

tahir paiman

اطلاعات شما ذخیره شود - پاک کردن مشخصات ذخیره شده