بساز بامن درين خرابه كه قصر و باغ دگر ندارم
بچای تلخم بكن قناعت كه من غريبم شكر ندارم

به تيره روزی گذشت عمرم ز بسكه شخص سياه بختم
شب است دايم به پيش چشم مگر بدنيا سحر ندارم

مراست در دل همين تمنا كه دور دور قدت بگردم
دريغ و دردا كه در هوای بلند ناز تو پر ندارم

ز آرزو ها بگشته ام پاك گل تمنا تكيده بر خاك
درين حديقه چو نخل خشكی اميد برگ و ثمر ندارم

بمكر و حيله بناز و عشوه عروس دنيا بسويم آمد
بگفتمش زود بگذر از من كه من فقيرم كمر ندارم

((خدای را از دلم نداند كه لخت و لخت جگر برامد
كجاست دلبر به مرگم آيد كه آرزوی دگر ندارم))

/ 7 نظر / 38 بازدید
درياباری

درپناه حق خواهمت. انسان باریچه ی انسانیت است . ما دربند انسانیت خود هستیم. یعنی: دریک حوزه ی فرهنگی- به معنای گسترده آن - بدنیا میآیم آنجاه همه سنت ها اخلاقیات و قوانین پیش ساخته وجود دارد که خود ش را بر ما تحمیل میکند وبا قی عمرما همین تقلای تطابقت با محیط اجتماعی است .... سبز وسلامت باشی ممنون حضور مبارک.

درياباری

سلام درود.

هارون راعون

همسر سرو قدت نی در نيستان نشکند/ ساغر غمرت ز گردش های دوران نشکند.... و اين غزل که بساز بامن درين خرابه که ..... درين غربت خيلی مرا حال بخشيد. قربان تو که اين رسالت را عهده دار شدی. سبز باشی

پناه

سلام به غفور خان كلاه دزد سوخت؟ رحمت به مادرت كه چی انسانی زاده ، راستی يادت نرود كه بار دگر به نام كه همان مادر سرت گذاشته بيايی ، شايد شيرش را نبخشد . آينده اگر ميخواستی چنين گند فزايی كنی ميتوانی به سايت خودم بنويسی ، كاش كمی از همان كلام فروشی هايت اينجا مينوشتی شايد مانند همان روشنگران دون همت نامكت در صدر منفوران وطن جا گذين می شد.شاد باشی مگر يادت نرود بار دگر به نام خودت بنويس ورنه من خواهم گفت كه تو كيستی ، فكرت است! آغايی...

سعادت

غزلهای زيبای فقيد صوفی عشقری مرحوم سينه ساز فلکتاز است که جمال عشق و محبت را آرايش ميکند. روانش شاد باد.

مصطفی دشتی

همسر سرو قدت نی در نیستان نشکند ساغر عمرت ز گردش های دوران نشکند نسبت هر گل که با رخسار زیبایت رسد تا قیامت رنگ آن گل در گلستان نشکند از جفا و جور شان خیلی کمایی دیده ام تا ابد بازار ناز نازنینان نشکند گرمی بازار آن شیرین لبان از حد گذشت رفته رفته قیمت لعل بدخشان نشکند زین سر ره عشقر ی کی میرود جای دگر تا سر خود زیر پای نازنینان نشکند دروغ نگفته ایم اگر گفته باشیم که مرحوم صوفی عشقری با این نطق خویش دل را در بر هر خواننده اشعارش به جنبیدن وا میدارد عشق و محبت را در دل زنده و دوستی را بیشتر از بیش محکم میسازد خلا را از میان برداشته ور نزدیکی ها را رقم میزند این گفتار بی ریا و صادق را با این زیبایی کسی جز مرحوم عشقری آیا سروده خواهد توانست؟ ؟ ؟ بیشک که نه نه نه ... هیچ فردی چنین طبع خداداد را نخواهد داشت . عشقری از روی علم و فن نمیسازد غزل اینقدر مضمون نو طبـــــــــــع خداداد آورد سپاس فراوان مصطفی "دشتی" کابل - افغانستان