فريد طاهری

اينک غزل کامل صوفی عشقری
به اميد موفقيت شما

 سپاس بی پايان از دوست عزيز طاهری صاحب ، اين هم غزل كامل .


دنياست  خوب ودنيا ليكن بقا ندارد
دارد چو بيوفايی يك آشنا ندارد

هرچيز  در شكستن فرياد می برآرد
اما شكست دلها هرگز صدا ندارد

دانی چنار باخود آتش زند چه باعث
سرتابپای دست است, دست دعا ندارد

شخصيکه بينوا شد خانه بدوش گردد
در هر کجا که باشد بيچاره جا ندارد

هرچند دختر رز در ميکده عروس است
افسوس دستُ پايش رنگ حنا ندارد

دلدارِ پرغرورم بسيار مستِ ناز است
چون سايه در پيش من, رو بر قفا ندارد

اين حرف را به تكرار از هر كسی شنيدم
ظالم به روی دنيا ترس از خدا ندارد

با رهروئ بگفتم اينراه کدام راه است
گفتا که راه عشقست هيچ انتها ندارد

کرد هرکه را نشانه يکذره بج نگردد
دست قضا بعالم تير خطا ندارد

فرزند ارجمندم گرچه قمارباز است
ليکن نماز خود را هرگز قضا ندارد

نزد طبيب رفتم خنديده اينچنين گفت
درد تو درد عشق است هرگز دوا ندارد

در صفحهء کتابی ديدم نوشته اين بود
صد بار اگر بميرد عاشق فنا ندارد

يارب تو کن حفاظت پامانده عشقری را
بر دشت حيرت آباد پشتُ پناه ندارد

افتاده‌ عشقری را بالای خاك ديدم
گفتم به اين اديبی يك بوريا ندارد

/ 16 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی

پناه عزيز ! در با ره اين غزل از دل فکر کن . موفق باشی .

Ferwa

Wonderful, thank you for posting.

جانان

سلام دو ست محترم . اميد صحت باشيد ... باز هم حاضرم . ..

نجیب برید مقیم دنمارک

سلام وبلاک عالی داری موفق و کامگار باشید از اشعار صوفی عشقری حظ بردم اگر به بلاک لاله احمر سر بزنی ممنون میشوم

جانان

سلام دو ست مهربان . سايت شما خيلی زيبا شده .. مو فقيت بيشتر آرزو ميكنم . سپاس

ظريفی

سلام! چيزی دگر ز پيش شما نيست خواهشم دستی بر آوريد وبرايم دعا کنيم به گفتهء صوفی وارسته که عرسش را بارها زانو زده ام(ای دوستان برای خدا ياد ما کنيد) درس صو فيانه وپند حکيمانهء شان فرا راهم بوده که بياد شما افتادم و ارتبا طات دوستانهء پال در کمپیوتر باجناب شما. بدين وسيله عرض ادب داشته وبه پاس قدر دانی خدمت شايستهء شما در جمع بندی سروده های صوفی عشقری شمارا کامگار موفق و پر تحرک تر خواستارم.

داگتر حليله سليمی

سلام : صوفی عشقری شاعر زمانه ها و اديب دانشمند است گه شعرش حنگ به دل همه ميزند خصوصا فرهنگيان و شعر دوستان اينگ به افتخار شعر قشنگش گه شگوه از بیوفایی روزگار و زمانه برای اين شاعر سخنور و بالا مقام است شعری را گه از سروده های خودم ميباشد خدمت تان تقديم امید آنحه اخساسم را گه با صوفی عشقری همنوا میدانم برایتان برایتان توانسته باشم بیان نمایم شگوه زمانه در گتاب زندگی بر من گسی معنا نشد از حی گويم حند گويم هبح گس آگاه نشد از ميام مگتب خشگ خيات آموختم حز تحمل هيح گس هم م.نس تنها نشد لحظه های سبز من هم رنگ باييزی گرفت در زمستان خيالم گرمی بيدا نشد لشگر اميد در گرداب نابودی فتاد آرزوهايم به باعستان سبزی وانشد تيره تر شد ظلمت تاريگ در شبهای من صبح اميدی به من در گلشن فردا نشد گوش ها گر گشت در ساز و نوای زندگی در ميان گلبه خاموش من غوغا نشد ای سليمی قصه دنيا به نابودی سبار هيح حغدی همنوای بلبل شيدا نشد

پروانی

پناه عزيز سلام سال نوت مبارک. خوشی های عالم را برايت می خواهم. سبز باشی.

فريد طاهری

سلام به دوست گرامی پناه صحتمندئ شما آرزوی اينطرفهاست، اينکه در کوچهء ما گذر شما افتاده نهايت سپاس و اما گله آنجاست ک چرا سرودهء صوفی عشقری را که بتاريخ دوشنبه 30/11/1385 در دو قسمت در مسنجر شما ارسال کردم صفحهء صوفئ ما را زينتبخشتر نساخته؟ شروع سروده گوئيد اينقدر برِ جانانِ عشقری برلب رسيده زود بيا جان عشقری و مقطع سروده ديوانه ميشوی بخدا ای عزيز من پرهيز کن زخواندن ديوان عشقری صحتمند و کامياب باشيد فريد طاهری

میرویس علمی

سلام دوست محترم خدا خیرت بته مه همی آهنگ استاد سراهنگه گوش میکدم و میخاستم که اصل شعره پیدا کنم و ویبسایت شما ره یافتم. حالی فامیدم استاد چی میگفت. :)