برسيدن وصالت

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

برسيدن وصالت

 

برسيدن وصالت بخدا تلاش دارم

تو بيا به كلبهء من چلوی رواش دارم

 

ز فراق تو مريضم بنما عيادتم را

جگر هزار پاره دل قاش قاش دارم

 

چه شبی ست كاين پريرو بمن است گرم بازی

كه هزار نقد جان را بدوی فلاش دارم

 

گذر از متنجن غير و بساز بامن امشب

كه بكاسهء سفالين دوسه چمچه آش دارم

 

دلم از ره قناعت به هزار شكربالد

كه بخوان بينوايی دوسه نان داش دارم

 

تن من گرفته عادت به لباس ژنده ژنده

چو قلندران ز عشقت سر ناتراش دارم

 

به تسلی دل من ز ره كرم بسنجيد

كه ببانك بينوايان چقدر معاش دارم

 

 

 

به نظر وصل دلبری دارم

هوس ماه پيكری دارم

 

باعث ناله ام چه ميپرسی

 دلربای ستمگری دارم

 

گشتم از هجر او مثال هلال

تن بيمار و لاغری دارم

 

چاره ام چيست ای مسلمانان

بت بيرحم و كافری دارم

 

از دل و ديده و ز خون جگر

می و مينا و ساغری دارم

 

مكن از دام خويش آزادم

دل بيبال و بی پری دارم

 

از دل من نرفتهگرمی عشق

زير خاكستر اخگری دارم

 

ظلم برمن مكن كه مظلومم

آه مانند خنجری دارم

 

می رسد هر نفس بفريادم

دادرس يار و ياوری دارم

 

عشقری زان جهت سيه روزم

كه بزلف كسی سری دارم

 

 

 

نگوی بهر دنيا گريه كردم

پی آن سرو رعنا گريه كردم

 

كسی در غم شريك من نگرديد

بحال خويش تنها گريه كردم

 

به عمر خود نديدم روز وصلش

ز هجرش گرچه شبها گريه كردم

 

چو مجنون از غم ليلی وش خود

ز خانه تا به صحرا گريه كردم

 

براه انتظار يوسف خويش

بمانند زليخا گريه كردم

 

بيادت اشك باريدم چو باران

مثال آب درياگريه كردم

 

ز هستی تا عدم ناليده رفتم

ز دنيا تا به عقبا گريه كردم

 

دگرها خنده كردند و من زار

بهر سيرو تماشا گريه كردم

 

نديدم عشقری از گريه حاصل

يقينم شد كه بيجا گريه كردم

 

 

 

دميكه از سر كويت روانه ميگردم

بگريه و به فغان سوی خانه ميگردم

 

هزار شكر كه استم گدای درگه عشق

به حشمت و به شكوه شهانه ميگردم

 

تو شب بخوابی و من گرد خانه ات تا روز

چو پهره دار بدور خزانه ميگردم

 

توی به قصر رقيب و منم به محبس رشك

بهر نفس ز حسد قين و فانه ميگردم

 

به من محبت ليلی وشان جنون آورد

سربرهنه و پای برانه ميگردم

 

دچار هر كه شوم يك دروغ ميبافم

بجستجوی تو با صد بهانه ميگردم

 

از آن زمان كه دلم چاك گشت در غم عشق

بدور كاكل خوبان چو شانه ميگردم

 

بروز چون نتوانم ز بيم غير گذر

چو شبپرك سر كويت شبانه ميگردم

 

بكشوری كه منم ماده خصلتيست رواج

از آن سبب بلباس زنانه ميگردم

 

 

 

ايخوشا دوری كه ميل خاكبازی داشتم

از غبار راه طفلان سر فرازی داشتم

 

ياد آن شبها كه بر ياد لب پر خنده ‌ای

تا سحر در گريهء خود آببازی داشتم

 

من نمی گويم كه بودم در جهان محمود عشق

بندهء خوبان بدم وضع ايازی داشتم

 

نامد از دست تهی ام گرچه احسان دگر

با بدو نيك جهان پيشانی وازی داشتم

 

من نكردم در تمام عمر خود از كس دريغ

گرچه چای تلخ يا نان و پيازی داشتم

 

راست پرسی صاف بودم با همه آيينه وار

نی دروغ و نی درم نی حيله سازی داشتم

 

عاقبت دنيا و دينم عشقری بر باد رفت

بسكه در سر من هوای عشقبازی داشتم

 

 

 

نيم گلباز و نی گل ميفروشم

نه صيادم نه بلبل ميفروشم

 

برای زينت و زيب نكويان

بهر سو عطر كاكل ميفرو‌شم

 

ندارد گلرخان تاب نگاهم

بهر صورت تغافل ميفروشم

 

بوجه سينمای يار خود را

ببازار سر پل ميفروشم

 

اديبم ليك نسوار دهن را

ز بيقدری بكابل ميفروشم

 

غزل چون عشقری قدری ندارد

درين ايام ناؤل ميفروشم

 

 

 

رويت اگر پيش نظر دور نميشد

در سينه من داغ تو ناسور نميشد

 

منظور نميكرد اگر دعوت اغيار

از يار دلم سرد چو كافور نميشد

 

گر (حيدری ) سر را بفدای تو نميساخت

بر دايرهء ناز تو مامور نميشد

 

ميبود در آن عصر ‌اگر ديدهء حق بين

بر دار سياست سر منصور نميشد

 

بی قيمت و بی قدر بودی پيش نظرها

گر پرتو نوری بسر طورنميشد

 

ابروی ترا گر نبدی رسم اشارت

اينرنگ دلم قيمه بساطور نميشد

 

گر عشق نمی باخت بخوبان دل آزار

در روی جهان عشقری مشهور نميشد

 

 

 

ب

/ 2 نظر / 16 بازدید
سمیر

بسیار زیبا، موفق باشید!

کریم سا ئد

سلام دوست خوب چی زیباست که شاعر چون جناب عشقری صاحب را با شعر های زیبایش همیشه در یاد داشته باشیم و از لطف کردگار سپاسگذار باشیم با چنین مردان رو زگارش