به اين تمكين

به اين تمكين كه ساقی باده در پيمانه ميريزد
رسد تا دور ما ديوار اين ميخانه ميريزد

گرفتی چون پي مجنون ز رسوای مرنج ايدل
كه دايم سنگ طفلان بر سر ديوانه ميريزد

بياد شمع رخسار كه ميسوزد دل زارم
كه امشب بر سرم از هر طرف پروانه ميريزد

زليخا گر بيرون آرد ز دل آه پشيماني
زپای يوسف زندانيش زولانه ميريزد

شود هر كس به كوه عشقبازی پيرو فرهاد
بروز جان فشانی خون خود مردانه ميريزد

رسانی بر من ای مشاط تا زنار خود سازم
ز زلف يار هر تاری كه وقت شانه ميريزد

اگر سيم و زر عالم بدست  عشقری افتد
شب دعوت به پيش پای آن جانانه ميريزد

/ 1 نظر / 360 بازدید
xxxxxx

سلام وبلاگ جالبی داری .موفق باشی بدرود