ای شعله خوی سنگدل پر غرور من
رحمی بكن بحال دل ناصبور من

آنساعتی كه رفته ای از بزم عشرتم
خاك غم است بر سر سازو سرور من

عمرم گذشت شيوهء ياری نديده ام
آيا كه چيست نزد نكويان قصور من

واقف نيم چه جامه برايم بريده اند
آيا چه رفته است به يوم النشور من

ای صدر كائنات چراغ دلم تويی
از پرتو جمال شما هست نور من

از جلوهء رخ تو چرا سوخت پيكرم 
ايدلربا اگر تو نه ای شمع طور من

بدنام نام يار شدم عشقری بس است
ديگر به لب ميار تو اسم غفور من

/ 1 نظر / 17 بازدید
فرهاد احمد واحدی

مامای من رحیم خان همراه عشقری 40 سال را گدرانیده است در مزار شریف من اشعار عشقری را دوست دارم