بحيوان طور حيوانی نمانده

بحيوان طور حيوانی نمانده <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

به انسان وضع انسانی نمانده

 

صلای دوستی گرديده معدوم

به عالم رسم مهمانی نمانده

 

مخواه شرم و حيا از ديدهء كس

كه در آيينه حيرانی نمانده

 

مخواه پاس و لحاظ از كس درين دور

كه دوران قدر دانی نمانده

 

نگين های جهان شد آب گينه

همان لعل بدخشانی نمانده

 

به نی بست زليخایی زن آتش

كه ديگر ماه كنعانی نمانده

 

چنين سبك و غزل كز عشقری ماند

ز خاقانی و قا آنی نمانده

 

 

 

ايدل بدرد عشق بساز و دوا مخواه

بيمار چشم يار چو گشتی شفا مخواه

 

آغاز وی ازل بود انجام وی ابد

بی منتهاست وادی عشق انتها مخواه

 

دل بسته گی بمال جهان پست همتيست

جاه و جلال دهر بدست دعا مخواه

 

خواهی كه هر شكسته ز فيضت شود درست

از كس پی درستی خود موميا مخواه

 

شرم است زاهدا گذر از خواهش بهشت

گرسالكی بغير خدا از خدا مخواه

 

دست طمع دراز مكن سوی هيچكس

با خضر اگر تو بر خوری آب بقا مخواه

 

می خواهی عشقری كه بری لذت از جهان

ظرف از سفال وفرش به از بوريا مخواه

 

 

 

‌اختيار توست يا دنيا يا عقبا بخواه

هر چه خواهی از در خلاق بی همتا بخواه

 

زين تنك ظرفان گذر كن تر نمی گردد لبت

خواهش دردانه داري ازدل دريا بخواه

 

ديدهء ‌پر آب از ميخانهء دل وام كن

مستی و سرشاری ‌از این ساغر و مينا بخواه

 

گر حيات جاودان چون خضر داری جستجو

يك نگه بر حال خود زان نرگس شهلا بخواه

 

دقتی كن دستگاه صنع آخر زان كيست

آشنای لفظ چون گشتی ازومعنا بخواه

 

گر به شيرين كار داری سر بزن در بيستون

گر به ليلی تار داری دامن صحرا بخواه

 

عشقری از عشق او باقدر وقيمت گشته ای

رتبهء دلدار خود را از همه بالا بخواه  

 

/ 11 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عنبرين

سلام پناه گرامی ! سايت زيبا و اقدام نیک تان بسا ارزنده و قابل ستايش است موفقيت های مزيد تان را در همه عرصه های زنده گی خواهانم . این هم شعری از زنده یاد عشقری : /..گمگشته ايم و گوشه ء تنها گرفته ايم / يعنی که خوی و خصلت عنقا گرفته ايم / گرديد تا سراچهء اميد ما گرو / در کوی يأس منزل و ماوا گرفته ايم / ما را ز بس بسر غم ليلی فتاده است /مجنون شديم و دامن صحرا گرفته ايم / در ره عشق تا بت نفسم شکسته است / عمر دوباره همچو زليخا گرفته ايم / گم گشته بود سر خط ما گر چه عشقری / بار ديگر ز يار مثنا گرفته ايم . / با حرمت . /عنبرين/

الحاج محمد ابراهيم زرغون

جناب محترم پناه سلام اعليكم. از حضور گرم شما در كلبه ما يكدنيا سپاس. چقدر عمل نيك و مملو از خير را انجام داديد و خور ستايش است٬ حضرت صوفي عشقري (رح) از جمله عاشقان وارسته و صوفي مقرب به معرفت و عرفان بودند. كمتر شاعراني همسايه آن بزرگوار بودند٬ ايشان متدين٬ خاكسار ٬ متواضع و جلوه هاي نور را در شكستگي و عاجزي جستجو ميكردند. خداوند بزرگ(ج) بشما اجر عظيم عطا كند. وسلام

GuleNaaz

Salaam , sitet zebaa ast, mowafaq baashe

hajar

فراق رخت خزان شده ام/ زار و بيمار و ناتوان شده ام/ تيربودم ز غم كمان شده ام/ چه بگويم كه من چسان شده ام/ بعيادت بيا كه بيمارم / اشك حسرت ز ديده ميبارم/

hajar

بعيادت بيا كه بيمارم/ اشك حسرت ز ديده ميبارم

زينت

پناه عزيزسلام ومحبت نثارتان / آرزو دارم هرجا باشيد جوروسرحال باشيد/ مدتها است از شما خبری ندارم بدينوسيله ( ضمن خواندن اشعارصوفی عشقری)خواستم سلامی به دوست گراميم نيزتقديم ميكنم / شاد و موفق باشيد / زينت

NoosheeN

سلام پناه گرامی ! بهترين سايت را تهيه نموديد ... بيحد زيبا و آرامش بخش ... موفق باشيد هميشه .

saburmazari

سلام جناب پناه ! خانه آباد که اشعار دلنشين و زيبا حضرت صوفی عشقری را در انترنت جلو چشم دوستان قرار ميدهيد خدمت بزرگ را انجام ميدهيد هزار بار وار شما بهتر است از نوشته های بی سر و پای و بيوزن وبی مضمون و مبهم بعضی ها که روز خود و ديگران را گم ميکنند و بها و قدر ادبيات را که همواره مافوق زبان عوام الناس است به دوپ؟ول ميسازند برای شما در دوام اين کار(نوشتن اشعار صوفی صاحب) نيک حوصله فراخ و موفقيت آرزو ميکنم

آرش

پناه عزیز را سلام ! میدانم بهمین زودی ها بخیر بر می گردی / امید با دلی مالامال از عشق و شادمانی وخاطرات خوب و شیرین برگردی / جایت در میان دوستان خالی بود / شاد باشی و همیشه موفق / آرش

shabnam

salam bar shuma panah gerami! lezat bordam az khandane ashare ziba va erfani sofi ashqary.donia e sepas az shuma